<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>مدادسیاه</title>
<link>http://medadesiah.blogfa.com/</link>
<description>بنویس تا زنده بمانی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 16 Nov 2009 13:15:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>ناهنجاري‌هاي هنجار</title>
<link>http://medadesiah.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; پدرجان باور كن آن خواننده‌اي را كه صدايش براي تو لذتبخش است شايد ديگران دوست نداشته باشند. صداي ضبط اتومبيلت را تا انتها زياد مي‌كني و بعد هر چهار شيشه را پايين مي‌كشي؟ كه چي ديس‌ديس‌ديس راه انداخته‌اي؟ برو تو بيابان و استريو را تا آخر زياد كن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; گوريل‌ها و گنجشك‌هاي بيابان زبان ندارند كه اعتراض كنند. آن خواننده كه صدايش را عين بزغاله مي‌لرزاند، خيلي‌ها نمي‌پسندد؛ چرا اگزوز موتور يا اتومبيلت را سوراخ مي‌كني؟ گاز مي‌دهي و لايي مي‌كشي؟ اعصاب آن پيرمرد در حاشيه خيابان خرد و خاكشير است. دندان‌هاي او ريخته و موهاي پس سرش هم. آمده ازبدبختي تو پارك نشسته، صداي جيغ لاستيك را در نياور. بلند بلند روي موتور آواز نخوان، مگر موتور تو بوق ندارد كه سوت بلبلي مي‌زني. چراغ قرمز است. دو تا بوق بنزي تپانده‌اي زير باك كه چه بشود؟ حال مي‌كني با صدايش؟ به خدا خيلي‌ها بدشان مي‌آيد. مگراينجا جبهه جنگ است كه با موتور تريل از روي جدول مي‌پري؟ نكنيد همچين. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 13:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=medadesiah&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>medadesiah</dc:creator>
<guid>http://medadesiah.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بدقلقي با گدا </title>
<link>http://medadesiah.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>يقه شما را هم گداياني بر سر گذر گرفته‌اند؟ همان‌هايي كه انگشتان دستشان هر يك به قاعده يك خيارشور دندان‌گير است؟ &lt;BR&gt;پس از دو سه بار تقاضا،‌اصرار مي‌كنند و بعد بيم آن مي‌رود كه آويزانتان شوند و با تكنيكي خاص و مدرن پول نقد بخواهند. &lt;BR&gt;بدقلقي نكنيد با اين گداها، چون يكهو كله‌شق‌بازي در مي‌آورند و دك‌ودنده‌تان را له و لورده مي‌كنند. &lt;BR&gt;بهتر است هرچه پول در جيب داريد بدهيد به آنها. دو دستي چك مسافرتي‌ تقديمشان كنيد تا كار به جاهاي نازك نكشد. &lt;BR&gt;آنچه از ظاهر امر هويداست، نبايد با آنها كل‌كل كرد، چون بسياري شان  قوي هستند و جسور در ليچار بار كردن و اگر شما قصد سر به سر گذاشتنشان را داشته باشيد، يقيناً كله‌پا خواهيد شد. &lt;BR&gt;فعلاً اين‌طوري‌هاست،اين روزها هر چه را در مي آوريد و نمي آوريد بايد بدهيد.خب بايد بدهيد ديگر.اين كه گله ندارد.يعني هر چه پول داريد بايد تقديم كنيد! &lt;BR&gt;لازم است متين برخورد كنيد و چگونگي مواجهه با گدايان پول زور بگير را بلد باشيد. اگر نشد چاره اي نيست.اين رسم اين روزهاست.تقديم كنيد. فقط بدقلقي نكنيد. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 11:30:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=medadesiah&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>medadesiah</dc:creator>
<guid>http://medadesiah.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوشابه/داستان کوتاه</title>
<link>http://medadesiah.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;هوا گرم بود.انگار آتش مي باريد از آسمان.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پيرمرد لاغر و لندوكي با موهاي يك دست سفيد كه آب و شانه شان كرده بود يكباره افتاد زمين.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;افتاد كنار پياده رو. حالش به هم خورد و چيزي نمانده بود تا پس برود و ريغ رحمت را سر بكشد. عده‌اي حلقه زدند دورش و نوشابه مانده زير گرما را في‌الفور از تو جعبه بيست‌وچهارتايي دكاني كه تو پياده رو روبروي محل حادثه بود قاپيدند و روانه حلقوم او كردند. بعد خواباندندش كنار باغچه پر از لجن.مردي پايش تا زانو رفت تو لجن هاي باغچه.روي كف پاي چپ سريد و با كپل برجسته اش قايم افتاد روي قفسه سينه پيرمرد.پيرمرد هقي كرد و كاملا از حال رفت. دو نفر ديگر ته مانده نوشابه تو شيشه را به زور مي ريختند تو دهن پيرمرد آسيب ديده.دهانش قفل شده بود.يكي شان خودكار بدنه فلزي اي را به زور هل مي داد لاي دندان هاي پيرمرد تا باقيمانده نوشابه تو دهانش جاري شود.دو سه جرعه نوشابه سياه از كنار دهان و گوش پيرمرد شياري باز كرده بودند و سرازير شدند تو موهايش.مرد كپل درشت زير لب فحش مي داد. سه مرغ كه دو تاشان لگهورن بودند آن سوتر از لجن ها كه محل نسبتا امني بود به زمين نوك مي زدند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يكي از دو مرد_آن مردي كه فحش مي داد نه_ كوتاه داد كشيد:چي كار مي كني حيوون؟زدي لثه اش رو شكافتي.باريكه اي خون از گوشه لب پيرمرد جاري بود.مردي كه تا زانو لجن مال شده بود به زور تكاني به هيكل گردش داد و انگار زانو ،مچ،ران،كف پا يا جاي ديگرش آسيب ديده باشد لنگان از تو باغچه آمد سمت پيرمرد و آن دو نفر.بالاخره يك جايي اش آسيب ديده بود،چون مي لنگيد.چند رهگذر متفرقه هم ايستاده بودند به تماشا.مرد لجني شده يك ريز دري وري مي گفت:«مادر قحبه سنگيني شو انداخت رو من.» و با پاي لنگش پيرمرد را كه نوشابه و خونابه رو صورت چروكيده اش نقش بسته بود تهديد كرد.يكي از آن دو مرد گفت:«يابو چي كار مي كني؟»لجن مال گفت:«يابو هيكلته عن آقا.»در چشم بر هم زدني دست به يقه شدند.تعداد عابران عبوري متفرقه تماشاچي بيشتر شد.يكي از آن دو مرد با خودكار بدنه فلزي اش دو سه مرتبه محكم زد تو پك و پهلوي لجن مال گامبو.هر چه فحش از كودكي تا آن روز ياد گرفته بودند حواله هم دادند.از همشيره هاي هم شروع كردند و رسيدند به زن و عمه و والدينشان. مرد لجني شده پس پسكي رفت و پشت پايش گرفت به پيرمرد محتضر و دوباره_اين بار مستقيم و با هر دو كپل_ افتاد روي جناق سينه پيرمرد.هيچ صداي هقي از پيرمرد نيامد.حسابي كه همديگر را زدند، از نفس افتادند.عابران نظاره مي كردند.جوان اتو كشيده اي پيش آمد و زانو زد و گوشش را گذاشت روي سينه پيرمردي كه آثار باقيمانده از لجنهاي روي نشيمنگاه مرد چاق لجني شده روي پيراهن چهار خانه اش مانده بود. برخاست دستي به موهاي وز وزي بلندش كه از پشت بسته بود كشيد. نگاهي به دو دختري انداخت كه خوش اندام بودند وفريبنده و هاج و واج نگاه مي كرند.با ناراحتي اي ساختگي گفت:«تموم كرده.»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوباره زانو زد و گوش چپش را گذاشت رو سينه پيرمرد.كف دستش را هم گذاشت روي آسفالت.ناخن هاي دستش بلند بود و شبيه بيل و زير ناخنها ها چرك و سياه بودند. برخاست و عالمانه سرش را تكان داد به بالا و پايين: «بعله مرده .تموم كرده دوستان.» &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دو دختر به اتفاق جيغ كوتاهي كشيدند.يكي شان گفت مطمئنيد؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-        بله، نفس نميكشه.در ثاني من پزشكم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-        بعد رو به آنها لبخند زدو گفت:«شما مي شناختيد اش خانم ها؟»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-        نه،اما حيوونكي راستي راستي مرد؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-        بعله. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دو مرد ياري رسان و آن يكي كه لجني شده بود غيبشان زد.در پلك بر هم زدني گريختند. كم كم تماشاچيان هم غيبشان زد.پزشك ناخن چرك هم با فاصله اندكي از دختران به سمت شرق تهران در پياده رو داغ به راه افتاد.هر يك رفتند.جسد پيرمرد كه واقعا مرده بود تا ساعتها تو پياده رو بود.هوا گرم گرم بود و راستي راستي آتش مي باريد از آسمان.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Sep 2009 14:57:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=medadesiah&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>medadesiah</dc:creator>
<guid>http://medadesiah.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اميد داشته باش،تورم مي رود</title>
<link>http://medadesiah.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اميد داشته باش. بخند. غصه نخور. لبخند بزن. چاي بنوش، صفا كن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به هيچ‌وجه به فكر پول نباش. نان خشك سق بزن و به فكر نواله فردا نباش. تو حتماً مي‌تواني شكم امروزت را با نان فردا پر كني. هر كه گفته نمي‌تواني، اشتباه كرده است. لابد پرت و پلا گفته است. سعي كن با اتوبوس در شهر و حتي خارج از شهر رفت و آمد كني. هيچ‌وقت حتي فكر سوار شدن ميني‌بوس هم به سرت نزند. بليت شركت واحد تهيه كن و طي مسير كن. اگر كفش تو گشته پاره پاره، به فكر اين نباش كه هين روزها به صرافت خريد پاپوش بيفتي. دست دوم آن هست اگر بروي بازار سيد اسماعيل يا طرف‌هاي چهارراه سيروس، حتماً يافت خواهي كرد. سعي كن هيچ‌گاه كنجكاو نباشي. از جست و جو بپرهيز. تخمه بخر و برنامه‌هاي تلويزيون را ببين،‌فوتبال نگاه كن و تخمه بشكن. دنيا زيبا و قشنگ است. توصيه‌هاي ايمني را جدي بگير و نگير. ضمناً به فكر لباس و شلوار نو هم نباش. هميشه اميد داشته باش تا يكهو سكته قلبي بيايد سراغت. نفله و بعداً خلاص مي‌شوي. پس اميد را از دست نده . غصه نخور. لبخند بزن. چاي بنوش. صفا كن. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Sep 2009 13:52:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=medadesiah&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>medadesiah</dc:creator>
<guid>http://medadesiah.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مجموعه‌ داستان ديگري از فرزام شيرزادي منتشر مي‌شود</title>
<link>http://medadesiah.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>&lt;P class=textView&gt;مجموعه‌ داستان ديگري از فرزام شيرزادي با نام «همه‌ ما و 33 داستان» منتشر مي‌شود. &lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران &lt;A href=&quot;http://www.isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1387548&amp;Lang=P&quot; target=_blank&gt;(ايسنا)&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 18 Aug 2009 14:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=medadesiah&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>medadesiah</dc:creator>
<guid>http://medadesiah.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سه شنبه قرقی فرزام شیرزادی نقد شد</title>
<link>http://medadesiah.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>در نشست نقد «سه‌شنبه قرقي» شيرزادي مطرح شد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;نويسنده آزاد ترين موجودات است&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نشست نقد و بررسي مجموعه داستان«سه‌شنبه قرقي»، نوشته فرزام شيرزادي، عصر ديروز(چهارشنبه، 21 مرداد) در سراي اهل قلم برپا شد. در اين نشست، شيرزادي، نويسنده را آزادترين انسان‌ها و موجودات دانست و محمد‌حسين محمدی ورود شيرزادي به برخي موضوعات در داستان را، جسارت‌آميز توصيف كرد.ادامه در &lt;A href=&quot;http://www.ibna.ir/vdcaaeny.49n0o15kk4.html&quot; target=_blank&gt;(ایبنا)&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 15 Aug 2009 13:55:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=medadesiah&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>medadesiah</dc:creator>
<guid>http://medadesiah.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>«سه‌شنبه قرقي» شيرزادي نقد مي‌شود</title>
<link>http://medadesiah.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>مجموعه داستان «سه‌شنبه قرقي» نوشته فرزام شيرزادي، چهارشنبه(21 مرداد) در سراي اهل قلم نقد مي‌شود...ادامه در &lt;A href=&quot;http://www.ibna.ir/vdcf0tdj.w6dxtagiiw.html&quot; target=_blank&gt;(ایبنا)&lt;/A&gt;</description>
<pubDate>Mon, 10 Aug 2009 15:48:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=medadesiah&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>medadesiah</dc:creator>
<guid>http://medadesiah.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شاملو در 16 نگاه منتشر می شود</title>
<link>http://medadesiah.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>&lt;TABLE width=&quot;90%&quot; align=center border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3 COLOR: #009&gt;&lt;B&gt;با دريافت مجوز نشر براي كتابي درباره‌ي شاملو، &lt;BR&gt;فرزام شيرزادي به «نسخه‌اي براي جنون» رسيد.&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3 COLOR: #009&gt;&lt;B&gt;ادامه در&lt;A href=&quot;http://www.isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1365952&amp;Lang=P&quot; target=_blank&gt;(ایسنا)&lt;/A&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;</description>
<pubDate>Wed, 08 Jul 2009 14:19:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=medadesiah&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>medadesiah</dc:creator>
<guid>http://medadesiah.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رودست خواننده از نویسنده</title>
<link>http://medadesiah.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.isna.ir/ISNA/PicView.aspx?Pic=Pic-1347910-1&amp;Lang=P&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 89px; HEIGHT: 30px&quot; alt=&quot;تصوير كتاب&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.isna.ir/ISNA/PicView.aspx?Pic=Pic-1347910-1&amp;Lang=P&quot; border=0&gt; نگاهی به مجموعه داستان سه‌شنبه قرقی، نوشته فرزام شیرزادی&lt;BR&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;محسن زین‌العابدین:&lt;/STRONG&gt; فرزام شیرزادی در مجموعه داستان «سه‌شنبه قرقی» که نخستین مجموعه داستان کوتاه او محسوب می‌شود، داستان‌هایی از سال‌های 76 تا 82 خود را در آن گنجانده است. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادامه مطلب در روزنامه&lt;A href=&quot;http://www.khabaronline.ir/news-11450.aspx&quot; target=_blank&gt;(خبر)&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 30 Jun 2009 15:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=medadesiah&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>medadesiah</dc:creator>
<guid>http://medadesiah.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان آقا پارسا</title>
<link>http://medadesiah.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;مرد ميانسال كه سال ها بود شغل درست و درماني نداشت و هميشه هشتش گرو نه اش بود به خانه اش آمد و ديد از هيچكس خبري نيست. اسم اين مرد پارسا رافت نيا بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نه زني و نه زنبيلي و نه بچه اي و انگاري  پسر ارشدش «جليل مهندس» هم او را تنها گذاشته بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در يخچال را كه لولايش ريغش هم درآمده بود، بازكرد و نه نشاني از آب ديد و نه نان و انگار در بياباني پرت و برهوت و دورافتاده اسيرشده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عجب معركه اي بود. نمي دانست بگريزد يا بماند كه تاب ماندن هم نداشت...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 09 Jun 2009 11:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=medadesiah&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>medadesiah</dc:creator>
<guid>http://medadesiah.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
