مرد ميانسال كه سال ها بود شغل درست و درماني نداشت و هميشه هشتش گرو نه اش بود به خانه اش آمد و ديد از هيچكس خبري نيست. اسم اين مرد پارسا رافت نيا بود.
نه زني و نه زنبيلي و نه بچه اي و انگاري پسر ارشدش «جليل مهندس» هم او را تنها گذاشته بود.
در يخچال را كه لولايش ريغش هم درآمده بود، بازكرد و نه نشاني از آب ديد و نه نان و انگار در بياباني پرت و برهوت و دورافتاده اسيرشده است.
عجب معركه اي بود. نمي دانست بگريزد يا بماند كه تاب ماندن هم نداشت...
مدام به عقربه ساعت مچي اش نگاه مي كرد و ساعت گذشته بود از 9شب و هنوز خبري نشده بود. چه روزگار غريبي و دهشتباري، يعني مليحه خانم. همسر صد و هفده كيلويي او كجابود؟ گريخته بود؟ پي تفريح بود؟ او كه اصلاً تنهايي تفريح نمي رفت. هزار و دويست و سه و نيم معادله مجهول و حدس و گمان آمد سراغ پارسا و همه شان به اتفاق بي جواب و نتيجه رها شدند و گريختند و رفتند.
حالا خودش هم نمي دانست چه كند. چه مي شد كرد؟ لااقل تكليف اين شكم صاحب مرده را روشن مي كرد تا خيالش راحت شود.
ساعت 10.5 دقيقه بود كه ابتدا سر و بعد هيكل مليحه خانم پيداشد. پارسا روي مبل پلكهايش را روي هم گذاشت و خودش را به خواب زد و ولوشد.
مليحه خانم آهسته كفش هايش را درآورد و يك ضرب رفت توي آشپزخانه. پشت پلك پارسا تكان تكان مي خورد و دم نمي زد.
مليحه خانم زيرلب غرولندكرد:
ـ نگاش كن، گرفته رومبل خوابيده. تنبل، يك روز نباشم بايد عين عمله ها زندگي كنه.
يكباره صداي پارسا بلندشد و هوارزد:
ـ عمله؟ عمله منم يا اونايي كه بي خبر مي رن.
مليحه خانم انگاري جاخورده باشد، پس پسكي رفت و جيغ كوتاهي كشيد و دستش را گذاشت روي قلبش.
ـ واي، زبونم بندآمد. بيداربودي؟
ـ بله كه بيداربودم. كپه مرگ بذارم با شكم خالي؟
مليحه از تك و تا نيفتاد:
ـ نيمرو مي خوري.
ـ با روزنامه يا كاغذ. نون نداريم كه...
ـ برو بخر. ازبس آماده كردم گذاشتم جلوت رودار شدي.
ـ كجا بودي حالا؟
ـ با دوستام رفته بوديم بيرون.
ـ دوستان شما كيا تشريف دارن؟
ـ نازنين، ميترا وفاطمه.
ـ كجا رفتيد؟
ـ فرحزاد. قليون، خرما و چاي.
ـ قليون كه براي خانم ها ممنوعه.
ـ يه مغازه بود قليون هم مي داد. پول بيشتر مي گرفت.
ـ دست ننه ام درد نكنه با اين عروسش.
ـ چيه؟ جرم كه نكردم.
ـ نگفتم جرم كردي. لااقل بهم مي گفتي.
ـ يكهويي شد. اومدن دنبالم. ميترا تصديق گرفته. دست فرمانش خيلي خوبه. اين قدر تندمي رفت. خيلي قشنگ جيغ لاستيك را درمي آورد.
پارسا سكوت كرده بود.
مليحه خانم گفت:
ـ سه تا سيگار هم كشيدم.
پارسا بازهم حرفي نزد.
مليحه خانم گفت:
ـ خيلي خوش گذشت. كلي كيف كرديم.
پارسا گفت:
ـ بدبخت سيگاري مي شي.
ـ مگه تو مي كشي من حرفي زدم؟
ـ من بدبخت شدم، تو نشو.
ـ دوست داشتم، كشيدم.
پارسا كه از صبح زود رفته بود پي كار و مغزش سوخته بود ازبس اين ور و آن ور رفته بود، نمي دانست چه بگويد. عميقاً دريافت كه فلك او را زده است.
از صبح مجبور بود جلو يك نفر تعظيم كند، براي يكي توضيح بدهد و سرديگري دادبكشد.
رفتارهاي جورواجور او زده شده بود تنگ كردار محشر مليحه خانم و رفته رفته به پاكي روان او كمك مي كرد.
مليحه خانم گفت:
دلم مي خواهد، مگر تو تاديروقت بيرون نيستي. بمونم تو خونه تا پبوسم.
پارسا دادزد:
ـ هركاري دلت مي خواهد بكن. من كه با يك مشت عزب نرفتم بيرون.
ـ فرقي ندارد، تو مي ري و منم مي رم.
پارسا خودش هم نمي دانست كه چه بايد بگويد. اصلاً حق با پارسا بود يا مليحه خانم. به هرحال هرچه بود پارسا رأفت نيا كم كم داشت ديوانه مي شد. دست كرد تو جيب شلوار پارچه اي قهوه اي اش كه از چركي و نكبت اگر صد تا سگ آن را مي ليسيدند سير مي شدند.
پول هايش را شمرد.سه هزار و دويست تومان داشت. بلند شد از زروي مبل و رفت تا جلو در.
مليحه گفت:كجا؟
-ساندويچي.
