گوساله دختر باز
گواهینامه ام را پاره کردم . کارت دانشجویی ام را پاره کردم . کارت پایان خدمت ندارم،اگر داشتم آن را هم پاره می کردم. بابام داد زد و گفت:
"هر گوری که می خوای بری برو."
بابام گفت:
"اون دختره به درد زندگی نمی خوره."
مامان گفت:
"دختری که دوست پسر داره زن زندگی نیست."
بابا گفت:
"اگه بخوای با اون ازدواج کنی گه می مالم به دهنت ، پشمم نمی ذارم کف دستت، چه برسد به پول."
گفتم:
"پشم خودتی ."
بابا، با کف دست تپلش محکم و بی هوا کوبید تو لب و لوچه ام. فحشش دادم. زورم به بابا نمی رسد . بابا بر و بازوی کت و کلفتی دارد. بابا دلال ماشین است . بابا پنج تا خانه دارد . یک آپارتمان هم تازگی ها طرف سوهانک خریده است.
بابا گفت :
" مال مفت خوردی که این طوری هار شدی. می پری به من بی شرف؟"
دیروز ظهر که می خواستم بروم شمال ، جلو مامان و بابا و حمید داستانم را پاره کردم.هوار کشیدم و داد زدم و فریاد، بعد هم داستان "جفا" را ریز ریز کردم. قشقرقی به پا کردم که نگو و نپرس. جفا تنها داستانی بود که پاره نکرده بودم اش. دوسه تایی از همکلاسی های دانشکده می گفتند داستانت بدک نیست. یکی از آنها نقدی هم روی جفا نوشته بود . بابک گفت :
" اون رفیقت که رو جفا یادداشت نوشته مشنگ است..."
بابک گفت:
"جفا مزخرفه. خودت هم نفهمیدی چی نوشتی."
هیچی نگفتم. از جفا دفاع نکردم . بابک دوست دوران دبیرستان من است. بابک بعضی وقت ها داستان هم می نویسد. بابک تا دیپلم درس خوانده است. دو سه تا از داستانهایش تو مجله های ادبی چاپ شده . داستانهای من هنوز چاپ نشده است.
من به بابک گفتم:
" تا نروی دانشگاه ول معطلی- دیپلم یعنی صفر، هیچ کس قبولت ندارد."
بابک گفت:
" داستان نویسی یک استعداد درونیه ، ربطی به دانشگاه رفتن و این جور چرندیات نداره."
حمید گفت:
"جفا معرکه ست."
حمید اصلاٌ از دنیای داستانی سر در نمی آورد. هر داستانی را خوانده نخوانده ول می کند، اگر داستان پیچیده باشد و آن را نفهمد ، می گوید: " معرکه بود. خیلی زیبا..."
حمید برادر کوچک من است، امسال الله بختکی دانشگاه قبول شد.
بابا گفت:
" اگه تو هم عرضه داشتی مث حمید تو دانشگاه دولتی قبول می شدی."
حمید گفت:
"بابک مخش تاب داره. گاگوله. تو نخ زید بازی نیست."
حمید گفت:
"آدم تا می تونه باید مخ دخترهارو بگیره به کار."
حمید گفت:
"باید از دخترها کولی گرفت."
بابک گفت:
" تو فقط فکر می کنی عاشق شدی ! اگه فریبا اولین دختر نبود یک جور دیگه به قضیه نگاه می کردی ."
بابک گفت:
" تجربه اول یعنی عشق خام ."
زورم به بابک هم نمی رسد . لاغر مردنی هستم . اگر می توانستم با مشت می زدم دماغ بابک را درب و داغان می کردم .
بابک گفت:
" بابات ناایست است."
بابا فقط بلد است بگوید: نه ... نه ... نه.
موقعی که بابا خانه است ، کنار تلفن می نشیند و تلفن که زنگ می زند ، نمی گذارد من یا حمید گوشی را برداریم. همین طور که زیر چشمی من را می پاید که وسط هال دراز کشیده ام و کتاب می خوانم ، نوک زبانش را از کنج دهانش بیرون می آورد و دوباره می برد تو.
مامان گفت:
" اگه با اون دختره عروسی کنی شیرم رو حلالت نمی کنم ."
مامان هنوز فریبا را ندیده است .
بابا گفت:
" ندیده معلومه چه تحفه ای هست ."
مامان گفت:
"شعور نداری."
من گفتم:
"شما شعور ندارید که فقط حرف حرف خودتونه! "
بابا گفت:
" اگه شعور داشتی این همه راه بلند نمی شدی بری شمال واسه اون دختره ی رشتی الشتی."
مامان گفت:
" بدبخت ، به خاطر اون دختره سیگاری شده ."
ولی من از دوره ی راهنمایی سیگار می کشیدم .
بابا گفت:
" حتماٌ دختره هم سیگار می کشه ."
فريبا نمي داند من سيگار مي کشم.
حمید گفت:
" دو سال دوستی با یه دختر هیچی رو تعیین نمی کنه، احمقانه ست اگه بخوای به این زودی باهاش ازدواج کنی."
حمید گفت:
" اکثر دخترای افاده ای واسه ی پز روشنفکری سیگار می کشن."
خود حمید هم سیگار می کشد ، کنت پایه بلند . حمید شبها می رود روی پشت بام و قایمکی سیگار می کشد. حمید فیلترهای سیگارش را می اندازد زیر کولر . بابا فکر می کند فیلتر سیگارهایی که زیر کولر تلنبار شده مال من است. عربده می کشد و خیز برمی دارد سمت من:
" سکه ی یه پولم کردی . میری رو پشت بوم سیگار می کشی؟ خب گوساله ، در و همسایه می بینن. آبرو برام نمونده."
بابا گفت:
" اگه آدم بودی می رفتی دنبال کار."
من گفتم:
"درسم که تموم شد می رم سر کار."
بابا گفت :
" از صبح تا شوم یه مشت ورق پاره ریختی دور خودت هی میگی من نویسنده م، من کارگردانم ، من الم ، من بلم ، آخر سر هم که نفهمیدم چه گهی هستی..."
من دانشجوی ادبیات نمایشی هستم.
بابا گفت:
" اگه عرضه داری مث من برو خونه و زندگی درست کن ."
من گفتم:
" مگه همه ی زندگی پوله؟ "
بابا گفت:
" نه ، انه."
من گفتم:
"حرف دهنتو نمی فهمی."
بابا گفت:
" نفهم تویی که دختر بازی. گوساله ی دختر باز ."
بابا گفت:
"پس فردا که اون دختره بدبختت کرد، بهت میگم پول یعنی چی ."
من گفتم :
" احترامتو نگه دار ."
بابا گفت:
"هنوز گشنگی نکشیدی تا بفهمی دنیا به کام کیه."
حمید گفت :
" این جور عشقها زود گذره . آخر همه ش طلا ق و طلاق کشونه."
مامان گفت:
" مگه دایی مجیدت نبود ؟ چهار سال آزگار با نسیم دوست بود . می گفتن جونشون درمیره واسه ی هم. آخرش چی شد؟ وقتی زنیکه دوتا بچه پس انداخت، تازه فهمیدن با هم تفاهم ندارن."
حمید فکر کرد و گفت:
" سرگذشت اسلاف ، تجربه اخلاف است."
بابا گفت:
" دایی مجیدت هم عین تو گوساله بود. فکر می کرد زندگی همینه که یکی بگه دوستت دارم. دلش خوش بود که روشنفکره . کدوم فکر؟ کدوم روشنی !؟"
بابا گفت :
" این جور مزخرفا نون نمی شه."
مامان گفت :
" آخرش هم دست از پا دراز تر مجبور شد زنش رو طلاق بده."
بابک گفت:
" فریبا دختر خوبیه . اگه معطل کنی پشیمون میشی."
بابا گفت:
"زن باید هر چی مردش گفت گوش کنه."
بابک گفت:
" دختر مردم مگه سگ شکاریه؟ "
حمید گفت:
" دختره واسه ی دست گرمی بد نیست."
بابا گفت:
" شما جوونا نمی فهمید . گوساله اید، گوساله ."
دیروز ظهر هم که می خواستم بروم شمال ، بابا دوباره غرولند کرد ، من هم به همه شان فحش دادم .
بابا گفت:
" دیوث! می دمت دست پاسبون!"
من گفتم:
" دلال بی سواد..."
بابا گفت:
" ان آقا ، تو هیچ پخی نیستی."
جفا را پاره کردم. لباسها و نوارهام را چپاندم تو ساک برزنتی مشکی. اوایل که می رفتم دانشگاه ، ترانه های شجریان را گوش می کردم، برای اینکه بگویم خیلی با دیگران فرق دارم. اغلب ترانه های سنتی را زورکی گوش می کردم ، ولی بعد کم کم عادت کردم. دیروز ظهر یکی دوتا از همان نوارها را شکاندم. همان شجریان ها، نواری را با قابش محکم کوبیدم به شیشه ی تلویزیون و شیشه ی تلویزیون نشکست. ترک هم برنداشت.
بابا گفت:
"مرتیکه ی جاکش چت شده دوباره؟ چه مرگته؟"
مامان گفت:
" الهی بری که دیگه بر نگردی!"
من گفتم:
" همتون الاغ هستید."
از پله ها رفتم پایین و در خانه را محکم کوبیدم به هم .
بابک گفت:
" سیاست نداری . باید تو خونه هر چی میگن ، بگی چشم."
بابک گفت:
"باید با زبون کاراتو پیش ببری."
من گفتم:
" مگه خایه مالم؟"
بابک گفت:
"یه جاهایی لازمه."
من گفتم:
" فرار می کنم."
بابک گفت:
"کجا می خوای بری؟"
من گفتم:
" سگ دونی. نمی دونم یه جایی..."
بابک گفت:
"می گیرنتون."
من گفتم:
"حرفامو باهاش زدم."
بابک گفت:
"اگه گرفتنتون چی؟"
شانه بالا انداختم.
بابک گفت:
" بابات خبر داره؟"
گفتم:
"مهم نیست."
دم در ترمینال بابک گفت:
" کی بر می گردی؟"
گفتم:
"معلوم نیست."
بابک گفت:
" خداحافظ"
سر تکان دادم.
فریبا جلو بازار ماهی فروشها منتظرم بود.
گفتم:
" کجا بریم؟"
فریبا گفت:
" نمی دونم"
من گفتم:
" امشب رو می ریم آمل"
فریبا گفت:
" می ترسم... "
من گفتم:
" مرگ یه بار ، شیون چند بار؟"
فریبا گفت:
"اگه گرفتنمون چی؟ "
من گفتم:
"بابک گفت شاید بگیرنتون."
سوار یک پیکان قرمز شدیم. راننده داد می زد " آمل سه نفر." جلو دو نفر چپیده بودند بغل راننده. عقب، من بودم و فریبا و یک دختر سی و یکی دو ساله دماغ گنده. راننده تند می راند.
من گفتم:
"عجله نداریم. آهسته تر."
فریبا گفت:
" چپه نشیم یه وقت."
من گفتم:
"اینا کارشونو بلدن. جاده عین کف دستشونه."
راننده پیچ ضبط را چرخاند.
من به فریبا گفتم:
"عجب ترانه ی چرندی."
فریبا گفت:
"خیلی هم بد نیست."
- رفتم و بی اونکه بخوام، دیدم دلم خرابته...مخلص تو عبدوعبید، دیدم دلم کنارته.
دختر دماغ گنده گفت:
" آقای راننده یواشتر."
راننده گفت:
" جاده رو بلدتم آبجی."
پسر جلویی گفت:
"کامپیوتر خیلی مهمه . هر کی ندونه بی سواده."
رفیقش گفت:
" یه برنامه نوشتم فرستادم رو اینترنت."
فریبا گفت:
"چقدر تند میره!"
من گفتم:
”جناب ، اگه ممکنه آرومتر."
راننده گفت:
" روی چشمم داش، کرتیم."
راننده با خواننده دم گرفته بود:
" تلفون می کنم جواب نمیدی چرا نیر؟"
دختر دماغ گنده گفت:
"آقا مگه سر می بری؟"
راننده گفت:
" دارمش ، جاده رو دارم."
من گفتم:
"هوا بارونیه."
پسر جلویی گفت:
"ترمز نمی گیره."
راننده گفت:
"شناسم جاده رو . دارمش داش ، دارمش."
من گفتم:
"امشب می ریم هتل."
فریبا گفت:
"شناسنامه چی؟"
من گفتم:
"اتاق می گیریم."
فریبا گفت:
"شناسنامه نمی خواد؟"
من گفتم:
" تا پارسال که نه."
صدای جیغ ترمز را شنیدم و پیشانی ام محکم خورد پس کله ی پسر جلویی.
راننده گفت:
"ا...ا..."
راننده فرمان را پیچاند سمت راست.
گوساله دوید سمت اتومبیل.
پسر گفت:
"چی شد؟"
راننده گفت:
" بی ناموس! "
گوساله صدا هم نداد.
دختر دماغ گنده گفت:
" نگفتم تند نرو."
پسر گفت:
" چه کار کنیم؟"
راننده گفت:
"گوساله ست دیگه. گوساله."
پیاده شدیم.
پسر گفت:
" الان صاحبش میاد."
راننده گفت:
"گه خورده صاحبش."
دختر دماغ گنده گفت:
"الان پلیس میاد."
من گفتم :
" برو بریم."
راننده گفت:
"صد هزارچوق خرج ماشینه."
راننده رفت سمت گوساله.
پسر گفت:
" چه کار می کنی؟"
راننده گفت:
"گوساله رو می برم."
من گفتم:
"یعنی چی؟"
راننده گفت:
" خسارتمو کی میده؟"
فریبا گفت:
" حالا چه کار کنیم؟"
من گفتم:
" هیچی."
دو پسر و راننده ، گوساله را چپاندند تو صندوق عقب پیکان.
راننده گفت:
"حروم زاده دویست کیلو وزنشه."
دست و روی راننده خونی وپای گوساله از در صندوق عقب بیرون بود .
راننده گفت:
" برو بریم داداش."
راننده گفت:
"دهاتین دیگه ، گوساله رو ول می کنن تو جاده."
فریبا گفت:
"پلیس."
راننده جلو پلیس راه پارک کرد.
استوار گفت:
"کجا ؟ گوساله چیه؟"
راننده گفت:
"خریدیم. کلی پول دادیم."
استوار گفت:
"مدارک."
فریبا گفت:
"بدبخت شدیم!"
من گفتم:
"با ما کاری ندارن."
استوار گفت:
"همه پیاده بشید."
راننده گفت:
"گوساله مال منه."
من گفتم:
" ما مرخصیم؟"
استوار گفت:
"تا بعضی چیزا معلوم نشه نه!"
فریبا گفت:
" دیدی گیر افتادیم."
استوار گفت:
"نسبتی دارید با هم؟"
من گفتم:
"بله ، نه...بله بله."
استوار گفت:
"آره یا نه؟"
فریبا گریه کرد:
" تقصیر منه."
من گفتم:
" نه تقصیر منه."
استوار گفت:
"گوساله چیه؟"
من گفتم:
" من گوساله نیستم . آدمم."
راننده گفت:
"مال منه."
من گفتم:
"باید بریم، دانشجوییم."
دست کردم تو جیب شلوارم.
استوار گفت:
"کارت نمی خوام."
من گفتم:
"..."
دي ماه 1377
