مامان گفت: «پسر گلم وقتي بزرگ شد بايد دكتر بشه.»
مامان هشت كلاس درس خوانده بود.
بابا گفت: «دخترم يا مهندس ميشه يا دكتر.»
بابا مهندس بود.مغازه طلا فروشي هم داشت.بيشتر از مامان، بابا گردنبند هاي كت و كلفت دوست داشت.
عمه گفت: «دخترم جراح ارتوپد ميشه و پاها مو خوب مي كنه.»
عمه پوكي استخوان داشت. بعد از ناهار هم وقت و بي وقت آروغ مي زد.عمه خيلي مهربان بود.
خاله گفت:«پسرم دندون پزشك ميشه تا دندوناي مامانشو درست كنه.»
خاله سيزده سال اش بوده كه آبستن شده و بچه اش دنيا آمده.چند تا از دندان هاي خاله از طلا بود.
بابا بزرگ گفت: «نوه هام بايد جراح مغز بشن و همه تون رو نجات بدن.»
بابا بزرگ شوخ و شنگ بود. بابا بزرگ خيلي بگو و بخند بود، اما هر جا تا حالا كار كرده بود اخراجش كرده بودند.يك بار هم پليس آمده بود دنبالش برده بودش.
بچهها بزرگ شدند. دو سه تا شان دكتر و مهندس وچندتايي هم ولگرد شدند و پي يللي تللي رفتند.
بابا به يكي از آنها كه دكتر شده بود، گفته بود كه اگر پزشك نشود با مشت و لگد از خانه مياندازد اش بيرون.
هيچكس واسه حرف هاي پدربزرگ تره خرد نكرد. پدربزرگ گفت: «عين پشگل دكتر و مهندس ريخته، بريد پي اقتصاد و سياست تا تو گل نمونيم عين خر.»
پدربزرگ خودش ميخواست جراح مغز شود.اما پليس آمد و بردش.
