تبليغاتX
مدادسیاه - جراح مغز/داستانك
بنویس تا زنده بمانی

مامان  گفت: «پسر گلم وقتي بزرگ شد بايد دكتر بشه.»

مامان هشت كلاس درس خوانده بود.

 بابا گفت: «دخترم يا مهندس ميشه يا دكتر.»

بابا مهندس بود.مغازه طلا فروشي هم داشت.بيشتر از مامان، بابا گردنبند هاي كت و كلفت دوست داشت.

 عمه گفت: «دخترم  جراح ارتوپد ميشه و پاها مو خوب مي كنه.»

عمه پوكي استخوان داشت. بعد از ناهار هم وقت و بي وقت آروغ مي زد.عمه خيلي مهربان بود.

خاله گفت:«پسرم دندون پزشك ميشه تا دندوناي مامانشو درست كنه.»

خاله سيزده سال اش بوده كه آبستن شده و بچه اش دنيا آمده.چند تا از دندان هاي خاله از طلا بود.

 بابا بزرگ ‌گفت: «نوه هام  بايد جراح مغز بشن و همه تون رو نجات بدن.»

بابا بزرگ شوخ و شنگ بود. بابا بزرگ خيلي بگو و بخند بود، اما هر جا تا حالا كار كرده بود اخراجش كرده بودند.يك بار هم پليس آمده بود دنبالش برده بودش.

 بچه‌ها بزرگ شدند. دو سه تا شان دكتر و مهندس وچندتايي هم ولگرد شدند و پي يللي تللي رفتند.

بابا به يكي از آنها كه دكتر شده بود، گفته بود كه اگر پزشك نشود با مشت و لگد از خانه مي‌اندازد اش بيرون.

 هيچ‌كس واسه حرف هاي  پدربزرگ تره  خرد نكرد. پدربزرگ  گفت: «عين پشگل دكتر و مهندس ريخته، بريد پي اقتصاد و سياست تا تو گل نمونيم عين خر.»

 پدربزرگ خودش مي‌خواست جراح مغز شود.اما پليس آمد و بردش.

 

 

نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 18:22 | لینک  |