تبليغاتX
مدادسیاه - پول خرد/داستانک
بنویس تا زنده بمانی

راننده تاكسي ته ريش تُنكي داشت. صورتش مثلثي بود و موقع دنده  عوض  كردن انگار تيك عصبي‌اش بگيرد و نگيرد  شانه چپش را يكباره بالا مي‌انداخت. پشت سرش با دو نفر ديگر چپيده بوديم كنار هم روي صندلي هاي پيكان. دختر لاغر و وارفته اي كه جلو نشسته بود، نرسيده به «هفت تير» پياده شد و منتظر ماند تا باقي پولش را بگيرد.

مكثي كرد و بعد جيغ خفه و بريده اي كشيد:

ـ دو تا چهارراه چارصد تومن ؟

ـ پس چقدر مي‌شه؟ مفتكي خوبه؟

ـ دويست تومنه ‌. هر روز دارم همينو ميدم.

راننده در حالي كه دنده  عوض مي كرد گفت: «خرده ندارم واسه بقيه‌اش.» و گاز داد و رفت.

مرد ميانسال كنار من هم پياده شد. پانصد توماني  داد. بعد گفت: «دويست تومن مي‌شه آقا،‌نه چارصد تومن.» راننده خونسرد دنده چاق كرد و گفت: «پول خرد  ندارم.»

 مسافر سوم پسري بود بيست و سه چهار ساله كه جاي هفت هشت تا شكستگي كهنه و نو روي سر تراشيده اش بود. راننده از او هزار تومان گرفت و بي آنكه چيزي بگويد، كلاج را رها كرد و گاز داد و رفت.  نرسيده به پل سيد خندان پياده شدم و رفتم.

 راننده بوق زد و كله پيكان اش را گرفت سمتم :

ـ او هوي يابو ، كرايه‌ات،‌كرايه‌ات ؟

پا تند كردم سمت پياده رو و سر برگرداندم سمتش:

- يابو باباته ننه سگ،خرده ندارم...

 

 

نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 19:22 | لینک  |