پروفسوري به نام آقاي«م» كه تخصص رياضيات داشت پس از سال ها زندگي در فرنگ به سرزمين مادرياش ايران بازگشت. هزار و يك جا رفت و گفت كه بنده پروفسور فلاني هستم و متخصص رياضيات و فيزيك و هر كاري از دستم برآيد حاضرم انجام بدهم.
تحويلش نگرفتند و غم نان چنان به او آورد فشار كه ناچار در بلديه به عنوان رفتگر استخدام شد.
چند صباحي گذشت و او همچنان سخت كار ميكرد و دم نميزد و به كسي نميگفت كه استاد رياضي است و در فرنگ برو و بيايي داشته.
يك روز بخشنامه آمد كه همه رفتگرها بايد درس بخوانند و ديپلم بگيرند.
آقاي«م» هم سر كلاس رفت و پاي درس آقا معلم نشست. باز هم دم نزد كه چهكاره است. چون امكان داشت پيشه اش را از دست بدهد.يك روز معلم او را صدا كرد تا بيايد پاي تخته و مساحت دايرهاي را با قطر هفده و نيم متر محاسبه كند.
آقاي«م» رفت پاي تخته، ولي هر چه به ذهنش فشار آورد فرمول ( s = 3.14*r2) به خاطرش نيامد و فقط شيوه انتگرالگيري يادش آمد. براي اينكه بو نبرند با سواد است تا مبادا بي شغل شود، برگشت سمت شاگردان كلاس تا يكي از آنها تقلب برساند. همين كه سربرگرداند، ديد و شنيد كه همه زير لب ميگويند: «انتگرال،انتگرال...»
