تبليغاتX
مدادسیاه - خروس/داستان کوتاه/نوشته علی اصغر شیرزادی
بنویس تا زنده بمانی

به چشم‌هاي خسته و چهره‌هاي پكر همديگر نگاه كرديم. بيش و كم كسل بوديم. جا داشت كه برگرديم به اتاق، به درون بوي نمناك ته مانده دود هيمه و بخار چاي و خاموشي و تماشاي ريزه‌هاي چرخان برف از پشت شيشه‌هاي مرطوب. گل و گوش‌هامان را سوز سرما مي‌برد. مستأصل و بي‌اعتنا مانده بوديم و پا به پا مي‌كرديم كه يكهو شانه‌هاي پهن مهندس لرزيد و بالا آمد و بغض توي گلويش تركيد. گريه مردانه، در آن حال و هوا، در آن سرماي نمور و ميان دمه ي سربي خاكستري غروب، پاك غافلگيرمان كرد. به عمله‌ها اشاره كرديم كه بروند دنبال كارشان و زير بازوهاي درشت مهندس را گرفتيم و از روي پله‌ها بلندش كرديم. هيكل گرد و گلوله‌اش لخت و سنگين بود و شانه‌ها و چانه و ريش تنباكويي رنگش مي‌لرزيد. تمام پيش سينه پيرهن پشمي پرتقالي‌اش خيس و كثيف بود و پشنگه‌هاي استفراغ -‌سفيد و زرد-‌ به پاچه‌هاي شلوار جين و كفش جير قهوه‌ايش چسبيده بود.
جلو بخاري هيزمي چهارپايه‌اي گذاشتيم و مهندس را روي آن نشانديم. مي‌لرزيد و زاق زاق پايه‌هاي لق چهارپايه را در مي‌آورد. از سكوت بي‌معناي ما انگار كفرش درآمده باشد، يك باره تكان تندي به دست‌هاش داد و زيرلبي از لاي دندان‌هاي به هم فشرده‌اش غريد: «پ... پتياره... بي همه‌چيز... تف، تف! لگوري، كثافت!»
به طرف آتش تاب برداشت و دست‌هاش را چرخاند و هوا را سيلي زد. شانه‌هاش را گرفتيم و گفتيم: «آرام باشيد، آقاي مهندس!»
فرياد زد: «اميلي... ا... مي... لي! آشغال هرزه!»
گفتيم: «اتفاقي است كه افتاده...»
آب دماغش را بالا كشيد و لب برچيد تا دوباره گريه كند.
گفتيم: «بابا، دنيا كه به آخر نرسيده، مهندس!»
فيش فوشي كرد و آهسته گفت: «عجب! اي بي‌وفا... تف، تف به تو!»
گفتيم: «تو اين دور و زمانه، كو وفا؟ مسيو جان!»
كجكي پوزخند زد: «مسيو؟ مسيو!»
اين لقب «مسيو» را بدون هيچ قرار و مدار و بدون هيچ بدجنسي، حتي بدون شوخي و مسخرگي به او بخشيده بوديم. همان روز اولي كه سر و كله‌اش را بالاي سرمان ديديم، و درست بعد از ناهاري بفهمي نفهمي رسمي كه با او خورديم، اسمش را بين خودمان گذاشتيم «مسيو»؛ حال آن كه اگر كمي فكر مي‌كرديم، خيلي راحت‌تر و درست‌تر و بهتر مي‌توانستيم «شازده» خطابش كنيم و شك نداريم كه از اين عنوان بيشتر خوشش مي‌آمد تا از لقب به هر حال دوپهلوي «مسيو». همان روز اول جسته گريخته به خاندانش اشاره كرده بود و به ما رسانده بود كه يك پا «شاهزاده» است. اصلا هم در اين عالم‌هانبود كه از دك و پوزه پر افاده و قيافه برمامگوزيدي كه به خودش بسته بود، خيلي خوشمان نيامده است. صورت پر و سرخ و سفيدش، دماغ كوچولوي نوك تيزش، ريش تنباكويي رنگش، دستبند و انگشتري‌هاي درشت طلايي‌اش بر آن مچ گرد و گوشتالود و انگشت‌هاي تپلي، و بالاتر از همه اين‌ها، زن فرنگي خوشگل و قدبلندش، خانم «اميلي»، ديوارهايي بودند شيشه‌اي و سخت سرد كه نمي‌شد ناديده‌شان گرفت.
اميلي گاهي سري به كارگاه مي‌زد و پيش چشم‌هاي ما، كه انگار نبوديم، اصلا نبوديم، خودش را به مهندس مي‌چسباند و لب‌هاي قرمز نم‌دارش را نيمه باز نگه مي داشت و به ريش او دست مي‌كشيد و چشمك مي‌زد و نرم مي‌خنديد و وانمود مي كرد كه سردش شده است.
وقتي اين جور به سردي هوا اشاره مي‌كرد، پيش خودمان مي‌گفتيم شايد منظورش اين است كه ديگر نمي‌شود پشت پنجره‌هاي باز برهنه نشست و سر و سينه را به دم هواي ملس سپرد...
در تمام روزهاي دراز تابستان اميلي خانم توي خانه‌شان، كه درست روبه‌روي ايستگاه راه‌آهن بود، با پيراهن خواب صورتي آبي كنار پنجره مي نشست و براي قطارهايي كه از پشت درخت‌هاي راش و صنوبر مي‌گذشتند، دست تكان مي‌داد. نمي‌دانيم، شايد در خلسه‌اي خوش، يا در نشئه گرم الكل از غم غربت مي‌گريخت. مهندس يك بار برامان گفته بود كه اميلي ودكاي بالزام را بر هر مشروب تند خارجي ترجيح مي‌دهد.
نشستن در قاب باز پنجره‌ها و ولنگار ماندن، لابد به او كه ساعت‌ها تنها مي ماند، و شايد گاهي هم دلش براي شهر و ديارش تنگ مي شد، اندكي آرامش مي‌بخشيد. مي‌شد گفت كه آن دور و برها هيچ كس -‌حتي رييس ايستگاه كوچك قطار، كه عصرها مي‌رفت روي پشت بام اتاقش و براي دل خودش ني‌لبك مي‌زد-‌ توي كوك اميلي خانم نبود. از اين گذشته، برگ‌هاي سبز صنوبرها و راش‌هاي بلند و انبوه عين حجابي طبيعي جلو نگاه‌هاي هيز را مي‌گرفت و تا نيمه‌هاي پاييز كه هنوز تمام برگ‌ها نريخته بود و هواي بعد ازظهرها زهر سرما نداشت، آدم مشكل مي‌توانست از دور و بر ايستگاه همه پنجره‌هاي خانه مسيو مظفر را ديد بزند. بعد هم كه برگ‌ها ريخت، هوا ديگر براي لخت و پتي ماندن و كنار پنجره باز نشستن مساعد نبود... و ما از خودمان مي‌پرسيديم: پس آن مردك لنگ‌دراز خل وضع چطور توانسه اميلي را ببيند و از روي پشت بام ايستگاه براش ني‌لبك بزند؟ اصلا، اميلي كه با آن چشم‌هاي درشت آبي، با آن موهاي ابريشمي طلايي و با آن هيكل بي‌نقص مي‌توانست كوك خيلي‌ها را توي آن برهوت پركند، از چه چيز آن مردك هميشه عبوس كه قيافه‌اش عينهو خروس‌هاي نخراشيده عرب‌هاست، خوشش آمده؟ پيش ترها به مهندس رسانده بوديم كه نبايد اجازه بدهد اميلي خانم آن جور لخت و بي‌پروا جلو پنجره بنشيند. گفته بوديم: «اگر داخل آبادي بوديد، مردم مي‌زدند با سنگ و چوب در و پنجره‌هاي خانه‌تان را خرد و خاكشير مي‌كردند!» و مسيو مظفر كه از قضا سرحال و ملنگ بود، روي دماغ كوچولوش چين انداخته بود و خونسرد و خندان گفته بود: «مي‌شود خواهش كنم فضولي نكنيد؟ مي‌دانم براتان سخت است! مگر مي‌شود تو زندگي ديگران سرك نكشيد؟! ولي، آقايان! مجبورم دستور بدهم كه فضولي نكنيد!» و ما شانه‌هامان را بالا انداخته بوديم، اما...
هر روز، وقتي با جيپ شركت به ساختمان نيمه كاره كارگاه و كارخانه مي‌رفتيم، از جلو ايستگاه و از روي خط‌آهن مي‌گذشتيم. ساختمان سنگي خاكستري ايستگاه غمناك و متروك به چشم مي‌نشست و ما با رييس آن حتي يك بار هم كلام نشده بوديم و مثل خيلي‌ها در آن دور و اطراف اسم و رسم راست و درست او را هم نمي دانستيم. فقط شنيده بوديم كه او را دور و نزديك، «خروس» صدا زده بودند؛ شايد به دليل لنگ‌هاي دراز و بدقواره، بالا تنه كوتاه و قوز كرده و گردن منحني بلند و موهاي حنايي سيخ بد خواب و سر و وضعي اخمو و چشم‌هاي گرد و سياه و مشتعلش. آخرهاي پاييز خروس ديگر كمتر روي پشت بام ايستگاه آفتابي مي‌شد و ما هم ديگر او را نمي‌ديديم. آن‌هايي كه حواسشان جمع‌تر بود مي‌گفتند يكي دوبار او را دور و بر خانه مهندس ديده‌اند. همان‌ها بودند كه مي‌گفتند خروس خو و خصلت غريبي دارد. آنقدر كم حرف و خاموش است كه وقتي به اجبار لب باز مي‌كند خيال مي‌كني صداش از ميان چشم‌هاش در مي‌آيد؛ و چشم‌هاش مثل دو تا تيله سياه است كه انگاري وسط‌شان آتشي ريز مي‌سوزد... توي چشم‌هات نگاه مي‌كند و اگر عشقش بكشد مردمك جنون زده‌اش را با چنان شفقتي به تو مي‌دوزد كه خيال مي‌كني عن‌قريب يك اتفاق خوش عجيب مي‌افتد. مي‌گفتند اگر اراده كند صداي ني لبكش هر آدم و حيواني را پاك منقلب مي‌كند؛ آهنگي ساده مي‌زند و تو نمي‌داني ناله ي شورشي و مبهمي را كه در نواي او پر پر مي‌زند به چه واقعه‌اي بايد تعبير كني. ما شانه‌هامان را بالا مي‌انداختيم، ولي چشم‌هامان را كه نمي توانستيم ببنديم.
يك روز بعدازظهر يكي از كارگرها آمد و گفت كه صداي ني‌لبك خروس را از توي خانه مسيو شنيده است. مي‌گفت: «وايستاده بودم و گوش مي‌كردم؛ آخ هي كه چه سوزناك مي‌زد! يكهو يك بطري خالي از بالاي ديوار پرت شد همان نزديكي هام و جرينگي شكست... ني‌لبك هم از صدا افتاد. شنيدم كه اميلي با همان زبان خودش يك چيزهايي مي‌گفت و گريه مي‌كرد. لوكه مي‌داد؛ با اين گوش‌هاي خودم شنيدم... شايد هم حسابي مست كرده بود، نمي‌دانم...»
مهندس مسيو مظفر حالا لب و لوچه‌اش را كج كرده بود و از ميان زبان و نوك دو دندان نيشش، سوت سوت مي‌زد. مي‌لرزيد و سوت مي‌زد و هيكلش را مي‌جنباند. وقتي براي شام خوردن آماده مي‌شديم، او را كه هنوز مي‌لرزيد و سر چهارپايه بند نمي‌شد، روي نمد جلو بخاري خوابانديم و پتويي روش كشيديم. بعد، همين كه آشپز با صداي نكره خراشيده داد كشيد: «شام!» مهندس پتو را پرت كرد و لگد پراند و جيغ كشيد. بلند شد و نشست. انگار از بلندي توي خواب افتاده بود. نيم خيز شد و فرياد زد: «اميلي... ا... ميلي!»
ما را كه بالاي سرش ديد، خيره خيره نگاه‌مان كرد. دهانش كج شد و دوباره بغضش تركيد. ميان هق‌هق گريه بنا كرد به خنديدن، مي‌لرزيد و قهقهه مي‌زد: «چه روزگاري، آقايان! مي‌بينيد؟ مسخره است! اميلي... اميلي محبوب من، با آن مردك... با آن الدنگ نكبتي؟ اميلي... اميلي و خروس... هه‌ئه... هه‌هه...»
چند لحظه خاموش و مبهوت به آتش بخاري خيره شد و بعد تكان تندي به خود داد و خدنگ، سرپا ايستاد. دست‌هاش را دو طرف بدن گرد و قلمبه‌اش سيخ كرد و گردن كشيد: «خروس، خروس! قوقولي قوقو... قوقولي قوقو... قوقولي قوقو...»
گفتيم: «مسيو! شما خيلي مستي!»
جيغ تيزي كشيد و زور زد تا خودش را از چنگمان خلاص كند: «ولم كنيد، ولم كنيد اراذل! من هم خروس شده‌ام... قوقولي قوقو...»
صدا توي گلوش گره خورد. خودمان را پس كشيديم. استفراغ با بوي تند ترشال از دهان كج شده‌اش فواره زد. سكسكه‌اي كرد و سست و از نفس افتاده نشست. به آرامي خوابانديمش، و تا نلرزد پتو را روي هيكل مچاله‌اش كشيديم.
توي ناهارخوري شنيديم كه يكي از دهاتي‌ها اميلي و خروس را سر جاده ديده بوده است. همو تعريف كرده بود كه اميلي تا قوزك پا توي گل و لاي و برف زمين‌هاي درو شده بالا دست راه آهن فرو مي‌رفته و پشت سر خروس دنبال او مي‌دويده. مي گفتند دستمال گردن صورتي اميلي خانم را با قلاب طلايي، نزديكي‌هاي منبع آب ايستگاه پيدا كرده‌اند. كمي هاج و واج مانده بوديم و باورمان نمي شد. ديگر نمي‌دانستيم چه بايد كرد؛ فقط توانستيم به آشپز كه احمقانه مي‌خنديد و ريسه مي‌رفت و حركت جلفي به كمرش مي‌داد، تشر بزنيم كه معقول باشد.
نزديكي‌هاي سحر هم صداي نخراشيده قوقولي قوقو خواب خوش را از كله‌هامان پراند. غرولندكنان بلند شديم و به ايوان رفتيم و زير سفال‌هاي كج سقف ايستاديم. توي روشنايي پريده رنگ و مات شب و برف، مهندس را ديديم كه دور خودش مي‌چرخيد و به هوا مي‌پريد و گردن مي كشيد و صداي خروس در مي‌آورد. چند تا كله از پشت ديوار بالا آمده بودند و زير برف به حياط سرك مي‌كشيدند. هيكل آشپز را هم مي‌ديديم كه فانوس به دست آمده بود و جلو در باز ناهارخوري مثل اسب آبي خميازه مي‌كشيد.

نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 13:53 | لینک  |