شهرتم چنان يكباره به همه جا رسيد كه خيليها حالا گمان ميكنند شخصيتي مخالف و اعتصاب كرده و تا دم چوبه دار رفته يا حتي اعدام شدهام يا ورزشكار و هنر پيشهاي مشهورم. همه اينها به خاطر جرئتم و يك لحظه تصميم گرفتنم بود. بيگدار هم به آب نزدم و فكرش را هم نميكردم كه اين طور معروف بشوم.
من سالها با فقر و فلاكت زندگي كردم و نزديكترين دوستان و حتي هم خونهايم هم سراغي از حالم نگرفتند كه اصلا اوضاع و احوالم چطور است و حتي وقتي پول براي خريدن يك نخ سيگار نداشتم، كسي ته سيگارش را هم تعارفم نكرد.
اساسا هرچه سعي كردم به دنیا بخندم نشد و يك روز عميقا دريافتم كه بايد كاري اساسي انجام بدهم.اين كار برايم مثل آخرين قمار قمار بازي بود كه همه چيزش را از دست داده است. فكرش را هم نميكردم بعد از آن كار نه چندان بديع همه از من تعريف كنند و حتي با مردان نامدارسرزمينم هم رديف بشوم.
همه اينها به خاطر خودم بود. سالها جان كندم و براي نان خوردن هيچ كار شرافتمندانهاي را رد نكردم. از شيشه بري و آينهسازي گرفته تا نوشتن داستانهاي كوتاه و دنباله دار و حتي شستن قالي و مسافركشي.
در دشوارترين شرايط هيچ كس سراغي از من نگرفت و حتي نپرسيدند حالم خوب است يا شبي برفي كه در جاده اي دور و ترسناك تا صبح كنار آتش بيرمق ماندم چه بر من گذشت.
بازگويي و نوشتن زندگيام در چند جلد كتاب و پرداختن به همه نوشتههايم، ويژگيام و شخصيتم در روزنامهها و سكوت يك روزه وبلاگ نويسان ادبي و حتي برخي غيرادبيها، همه به خاطر يك لحظه تصميم گرفتن بود.
بيش از هزار نفر به ديدنم آمدند. روزگاري ميخواستم پولي قرض كنم و داستانهايم را در دويست نسخه منتشر كنم و حالا حداقل هزار و دويست و چهل و دو سه نفر به ديدنم آمده بودند.
من هميشه به همه چيز اميدوار بودم، حتي اگر در خانهاي پر از افعي و رتيل گير ميكردم، ترديد نداشتم كه سالم بيرون ميآيم و همه افعيها را نفله خواهم كرد. اما اميدواري و نيمه پر ليوان را ديدن هم به درد من نخورد و ذرهاي در پيشرفت و شهرتم تاثير نداشت. آنچه تاثير اساسي داشت همين اطرافيانم بودند و جايي كه در آن نفس ميكشيدم. سالها هيچ كس حتي نپرسيد مردهام يا زنده، حتي مادرم كه بعد و قبل از من را بيشتر نگران احوالشان بود و حتي پدر كه ترجيح ميداد دخالتهاي خانوادگياش بي تنش باشد و حتي خواهر و برادرها كه داشتهها و نداشتههايشان را هم از من پنهان ميكردند.
من يك روز همه را به خانهام دعوت كردم وهمه سعي ام را كردم كه مادرم هم حتما بيايد كه هيچ يك نيامدند و ناچار من رفتم پيش آنها. به نظرم رسيد كه باز هم دارند موضوعي را از من پنهان ميكنند. اما ديگر اصلا اهميتي نداشت. همه را جمع كردم و تا آنجا كه ميتوانستم خنداندمشان. آنقدر خندادمشان كه از چشمهاي يكي دوتاشان اشك آمد. بعد بهشان گفتم حالا ميخواهم كاري كنم كه از اين هم بيشتر بخنديد. روي مبل لم دادم و بعد در كيف دستي قهوهايام را باز كردم.
هشت ثانيه يا شايد هم كمتر طول كشيد. حتي صداي جيغشان را هم نشنيدم. لوله يك كلت خوش دست مشكي را روي پيشانيام درست بين دو ابرو گذاشتم و بعد ماشه را كشيدم.
بعد از دو سه متر بالاتر،درست روي كمد چوبي كنار اتاق پذيرايي خانه پدري ام كه از بچه گي هميشه آرزو داشتم بروم آن بالا و هيچ وقت نگذاشته بودند كه چنين كنم،جسدم را نگاه كردم.فقط چند ساعت طول كشيد تا بيش از هزار نفر به ديدنم آمدند. شهرتم چنان يكباره به همه جا رسيد كه خيليها حالا گمان ميكنند شخصيتي مخالف و اعتصاب كرده و تادم چوبهدار رفته يا حتي اعدام شدهام يا ورزشكار و هنرپيشهاي مشهورم.
