تبليغاتX
مدادسیاه - لنگه به لنگه/داستان کوتاه
بنویس تا زنده بمانی

...وباز هم مثل هميشه غروب بود.چنان روي يخ هاي حاشيه پياده رو سريد و خورد زمين و بعد هم ولو شد كه بي اختيار ترمز كردم و خيره شدم بهش.فرمان را پيچاندم سمت راست و در خيابان 37پارك كردم و سوئيچ را چپاندم تو جيب شلوارم و پا تند كردم سمتش.

دو نفر ديگر هم با من رسيدند.بعد شديم پنج نفر و چند نفر ديگر هم سر و كله شان پيدا شد.

جواني كه روي زمين افتاده بود ، مايعي شبيه كف مخلوط با خونابه از گوشه لبش روي چانه و گردنش ريخته بود. بيست و هفت هشت ساله،قد بلند با موهاي كوتاه مشكي براق بود كه باراني خوش دوخت سرمه اي رنگي به تن داشت و گل و شل شتك زده بود بهش.دهانش قفل شده بود و دست وپا يش انگار بي اختياربالاو پايين مي جهيد.مرد ميانسال جا افتاده اي دست انداخت زير كتفش و بلندش كرد.بدنش چوب شده بود و بي وقفه مي لرزيد.مرد ميانسال فك و چانه جوان را گرفت و بعد هول و يكه خورده به من نگاه كرد:

- سرش..سرش رو بگير آقا..سرش رو بگير به زمين نزنه.

درنگي كردم و چمباتمه زدم و سر جوان را گرفتم روي زانويم.انگار برق فاز قوي بهش وصل كرده باشند يك روند مي لرزيد.يك لنگه از چكمه اش در آمده بود.كفشش چكمه اي چرمي و نيمداربود كه حداقل شيرين يك سال ديگر مي شد ازش كار كشيد.روغني كه به موها يش زده بود كف دستم را چرب كرد.دستم بوي نارگيلي را مي داد كه با رايحه عطري خنك و دلنشين يكي شده باشد.ريش و سبيل جوان چنان از بيخ و بن تراشيده شده بود كه انگار مادرزاد كوسه بوده است.

كم كم به تعداد عابراني كه مي ايستادند و از لابلاي جمعيت حلقه زده دور جوان سرك مي كشيدند و پرس و جو مي كردند كه چه شده است اضافه مي شد.پيرمرد موتوسيكلت سواري هم درست روبروي ما كنارجدول سيماني پياده رو پارك كرد.موتوسيكلتش را روشن رها كرد،جمعيت را پس زد و آمد سمتمان.پيرمرد خيره به جوان نگاه مي كرد.

مرد ميانسال رو به پيرمرد گفت:

- مي شناسيش پدر جان؟

پيرمرد انگار حواسش جاي ديگري باشد،كنگ و واخورده جواب داد:

- ها...نه...نه پدر جان...لابد خانه اش همين جاهاست...از خودش بپرسيد...

يكي ازميان جمعيت رو به پيرمرد گفت:

- زكي بابا...حاجي اگه خودش ميزون بود كه گوزغلتون نمي شد.بابا خيلي فيلسوفي حاجي.

دو سه نفربلند بلند خنديدند.پيرمرد بي اعتنا چكمه پسر جوان را كه به پهلو افتاده بود لبه جدول برداشت و آمد كنارش و زير لب رو به من گفت:

- تو جيب هاشو بگرديد ببينيد آدرسي،تيليفوني چيزي نداره بابا جون؟

لرزش هاي سر تا پاي جوان كم و بيش ادامه داشت.

يكي از لابلاي جمعيت داد زد:

- يه چيزي بچپونيد تو دهنش زبونشو گاز نگيره.

پا به پا شدم وسر جوان را گذاشتم روي رانم.مردي كه با دبه اي آب بالاي سرمان ايستاده بود،دبه را كج كرد وآب ريخت روي سر و صورت جوان.رعشه بدن جوان بيشتر شد.

مرد سالخورده اي از ميان جمعيت فرياد زد:

- چي كار ميكني مرد حسابي؟الان سينه پهلو مي كنه!

جوان سي و چند ساله اي كه كاپشن و شلوار جين پوشيده بود و سبيل هاي تنكش را بفهمي نفهمي تابانده بود با نوك كتاني اسپرتش آهسته زد به پهلوي جوان غش كرده.بي اختيار صدايم را بلند كردم:

- چي كار مي كني يابو؟خل شدي؟

جوان سي و چند ساله گفت:

- يابو شماهاييد كه گول اينو خورديد.اين مرتيكه تلكه بگيره،كاسبه،كارش اينه.

پيرمرد كيف جوان غش كرده را از توجيب باراني سرمه اي جوان درآورد:

- بذار ببينم نشوني اي تيليفوني چيزي پيدا مي كنم پدر جان.

جوان سي و چند ساله لبه كاپشن جينش را بالا داد:

- اين بزغاله كارش اينه.يكي دو بار هم صابونش خورده به تن من.الان به هوش مياد و پول گدايي مي كنه.

همهمه شد و يكي گفت:

- چي ميگي مردك،داره از دهنش خون مياد.

پيرمرد گفت:

- دورشو خلوت كنيد.دورشو خلوت كنيد تو رو خدا.

بعد لنگه ديگر چكمه جوان غش كرده را از پايش درآورد:

- بذاريد نفس بكشه.زنگ بزنيد اورژانس.

جوان سي و چند ساله گفت:

- من جاي اورژانس الان پليس رو خبر مي كنم.شماها مختون تعطيله.

پيرمرد لنگه های چكمه را جفت كرد و بعد برداشتش و رفت سمت جدول سيماني و فرز و تيز پريد روي زين موتوسيكلتش و گاز داد.

جوان غش كرده يكباره انگار گربه اي كه به سمتش سنگ پرانده باشي از جا پريد و دادزد:

- بي شرف زد،زد، كيف و چكمه ام را زد.

بعد پا برهنه در مسير موتو سيكلت دويد.

نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 14:48 | لینک  |