دم دمای غروب ،کنار کرکره مغازه دو دهنه ایستاده بود وبی خیال از سرفه های پی در پی ، هفتمین سیگارش را هم گیراند.باد سرد می پیچید تو گوش وروی پیشانی اش.کز کرده، نگاهش راه کشید به جلو روزنامه فروشی و پکی محکم به سیگارش زد. روبروی روزنامه فروشی تو پیاده رو خیابانی پهن،سوز می خلید تو صورت آدمهای ریز و درشتی که اکثرشان از سرما تو خود مچاله شده بودند و با احتیاط قدم بر می داشتند و جلو پایشان را می پاییدند تا روی یخ های ضخیم مانده از برف چند روز گذشته سر نخورند،دست و پایشان نشکند یا ضرب نبیند.
مردی با موهای شلال مشکی و ریشی بلند و مرتب که پالتویی مندرس و زهوار در رفته تو تنش زار می زد،یک کتاب دستش بود و به رهگذران نگاه می کرد و آهسته و با حجب و حیایی کودکانه زیر لب می گفت:«کتاب می خرید؟کتاب؟»
مرد قد بلند و لاغر اندام بود با چهره ای که شبیه...علاقه مندان یا خود هنر پیشه های تئاتر بود.از نزدیک که به او خیره می شدی و بیشتر نگاهش می کردی،انگار اگر حمام می بردی اش و دستی به سر و رویش می کشیدی و یک دست لباس نو بهش می پوشاندی،حتی به مدرسان دانشگاه هنرهای زیبا هم شباهت پیدا می کرد.
مرد، ساعت ها ایستاده بود کنار خیابان که به جوانی بیست و شش هفت ساله و ریز نقش که کوله ای روی شانه اش آویزان بود هم گفت:«کتاب می خری؟»
جوان پا لنگ کرد وایستاد و بعد سرچرخاند سمتش:
- کتاب؟چی داری؟
مرد میانسال یقه پالتوبلند ومشکی اش را با انگشتان دست راست تا لبه گوشش بالا کشید و بعد کتاب را داد به جوان.قطع کتاب جیبی بود و چندان هم قطور نبود.جوان به کتاب نگاه کرد،بعد چند صفحه اش را ورق زد،دوباره روی جلد را نگاه کرد وگفت:
- چند؟
- چهارصد و هشتاد و پنج تومن.
جوان تکانی به بالا تنه اش داد و کوله پشتی اش جنبید.پوزخند زد و گفت:
- هشتاد و پنج تومنش دیگه چیه؟
مرد میانسال بی آنکه نگاه سرد و ساکنش تغییری کند جواب داد:
- اینجا پیراشکی هاش چهارصد و هشتاد و پنج تومنه...
و با انگشت اشاره دست چپ،دکان آبمیوه گیری سر نبش را که درست روبروی کیوسک روزنامه فروشی بود نشان داد:
- می خوام پیراشکی بخرم.
جوان عالمانه سر تکان داد و دوباره کتاب را ورق زد و انگار تو صفحاتش دنبال چیزی بگردد که برایش اهمیت حیاتی داشته باشد،چند بار این کار را تکرار کرد.
مرد آهسته لب گزید:
- خریدار نیستی!
جوان گفت:
- چهار صد تومن.
- نه،خریدار نیستی، چهارصد و هشتاد و پنج تومن.
- کهنه است.چهارصد بیشتر نمی ارزه.
مرد دست دراز کر تا کتاب را از او بگیرد.
جوان پس کشید.جلد شومیز کتاب از کنار شیرازه جر خورد و کتاب پرت شد روی تکه های برف و یخ.
مرد صدایش را بلند کرد:
- چی کار کردی مرتیکه الاغ؟
جوان یک قدم عقب رفت:
- الاغ خودتی.تو کشیدیش.
- گوساله بی پدر تو کشیدیش یا من؟حرومزاده تو اصلا کتاب خوانی؟
- گوساله جد و آبادته...
مرد دستش رفت تو جیب کناری پالتو اش وچوبی گرد و کوتاه در آورد و بی هوا،محکم،شترق با آن زد بین دو ابروی جوان.
جوان پس پسکی رفت و با کف دو دستش چشمش را گرفت و داد زد:
- کور شدم بی ناموس. کور شدم.
بعد دستش را از روی چشمش برداشت.کور نشده بود.فی الفور دستش رفت تو جیب کاپشن چرمی خوش دوختش و بیرون که کشیدش،چند ضربه با پهلوی مشت دست راستش زد تو بازو و دنده مرد.مرد افتاد روی زمین.باریکه ای خون از بازو و کتف یا شاید هم پهلویش روی یخ ها دلمه بست.می خواست بلند شود،اما انگار نای سرپا ایستادن نداشت.جوان که پیشانی اش تا بالای بینی چاک خوره بود،همین طور که با یک دست چشمش را گرفته بود،می خواست پا تند کند سمت خیابان که روی یخ های کف پیاده رو سکندری خورد و ولو شد روی زمین.هیچکس حرفی نزد،نه روزنامه فروش،نه آبمیوه گیر و نه آن دو نفری که در حاشیه خیابان به انتظار تاکسی ایستاده بودند.
باد جلد پاره کتاب را غلتاند و برد زیر کرکره مغازه دو دهنه زرگری.فیلتر سیگار را زیر یایش خاموش کرد و هشتمین سیگارش را گیراند.با نوک کفشش جلد پاره کتاب را پشت و رو کرد.روی جلد کتاب نوشته شده بود:«دیالکتیک بقا».
