هر سوژه پيش پا افتاده و نيفتاده اي بهانه مي شد براي تو سر و كله هم كوبيدنشان.مثلا اگر يك روز،يكي شان قايمكي دست كرده بود تو دماغش و در خفا،اندماغ بيرون كشيده بود و آن يكي ديده بود و بعد هم كل كل شان به كتك كاري كشيده بود،جاي تعجب نداشت.
هشت سال يا شايد هم هشت سال و نيم بود از ازدواج كرده بودند.بچه هم داشتند؛يك جفت پسر دو قلو كه چهره شان هيچ چيزازهمزادي به ذهن نمي آورد.
مرد تاجر،قد كوتاه با مو هايي پر پشت و زبر و شكمي كاملا بر آمده و زن،قد بلند،سفيد رو،لاغر اندام و استاد دانشكده هنر هاي زيبا بود.خانه شان حداقل طي يك مسير مستقيم و بدون پيچ و خم،بيست و هفت هشت كيلومتري با خانه ما فاصله داشت.
اولين و آخرين پنت هاوسي كه ديدم مال آنها بود،با يك يخچال فريزر كه سه در داشت و خيلي چيزهاي ديگر كه حتي تصويرشان را هم تو بروشورهاي تبليغاتي يا جاهاي ديگر نديده بودم.
آن روز،سوژه كتك كاري شان يك نسخه خطي بود؛كتابي كهنه و زهوار دررفته كه حدود هفده هجده ميليون تومان تو نگاه اول مي ارزيد.
مرد مي گفت دوستش كه نسخه شناس بوده،گفته اين كتاب اصل است و زن اصرار داشت كه آن را سه ماه پيش از همکارش هديه گرفته است. مرد هم پيله كرده بود كه كدام همکار گوساله اي هديه هفده هجده ميليوني را به زن او داده است.
كتاب را گرفتم و وراندازش كردم.زن خيره بود به من.درنگي كردم و گفتم:
- اصل نيست.
مرد واخورده تكاني به هيكل و شكمش داد و روي مبل عقب سريد:
- مطمئني؟
سر تكان دادم و سعي كردم در نگاهم جاي هيچ شك و شبهه اي نباشد:
- ترديد نكن.
موقع رفتن،قد و بالاي زن را نگاه كردم.به دلم گفتم:آدم بايد خيلي الاغ باشد كه زني به اين خوشگلي و لوندي داشته باشد و شش ماه از سال برود سفر خارجي.
