تبليغاتX
مدادسیاه - اتفاق در 32/9 /کوتاه مثل آه
بنویس تا زنده بمانی

درست ساعت 32/9 دقيقه صبح يا شايد هم پنج شش دقيقه بيشتر يا كمتر بود كه...
اصلا چه اهميتي دارد ساعت چند بود، آسمان ابري بود يا صاف و مثلا پاييز بود يا تابستان؟
هرچه بود مرد پنجاه و چند ساله‌اي با موهاي پر و پيمان فلفل نمكي و سبيلي كوتاه و صورتي تازه اصلاح كرده، دراز به دراز عقب وانت پيكاني طاق‌باز خوابيده بود. نه، نخوابيده بود، مرده بود، نيمه جان هم نبود.

سه نفر با لباس‌هاي مشكي و دستمال به دست و بدون دستمال، هاي هاي گريه مي‌كردند. يكي‌شان جواني بيست و يكي دو ساله ای بود كه او هم موهاي پر و پيماني داشت و سبيل‌هايش هم تنك و كوتاه بود. با كف دست چند بار محكم كوبيد تو صورتش و گريه كرد با صداي بلند. مردي كه درازكش عقب وانت بود و به نقطه‌اي موهوم خيره شده بود يك عمر كار كرده بود، حدود پنجاه و چند سال.
مرد كناري پسر جوان هم دو دستي زد تو سر خودش:
-‌ سمندري، خدا بيامرزدت. سمندري...
مدام همين جمله را تكرار مي كرد. آقاي سمندري چنان به نقطه‌اي موهوم خيره مانده بود كه انگار داشت «هاراگيري» مي‌كرد.

 آقاي س-‌سمندري هميشه دلش مي‌خواست داستان نويس شود يا شاعر. اما پدر و مادرش مدام پيله مي‌كردند به او كه درسش را بخواند. سمندري هيچ وقت فرصت داستان نوشتن پيدا نكرد.
آقاي س-‌ سمندري اساسا به كارهاي هنري علاقه داشت. بيست سال درس خواند و بعد دو سال رفت سربازي. تا سر كار رفت ازدواج كرد. پنج سال، شبانه روز كار كرد تا بدهي‌هاي مراسم ازدواج و پول پيش خانه‌اش را بپردازد. بعد بچه‌دار شد. سه جا كار مي كرد تا خرج بچه‌هايش را بدهد. آپارتماني با اقساط پانزده ساله خريد. پانزده سال كار كرد تا قسط خانه‌اش را صاف كند. دو سال ديگر هم سخت جان كند تا خرج عروسي دخترش را بدهد. بعد نوه‌اش در راه بود كه يك سال ديگر هم براي سيسموني نوه‌اش عرق ريخت. هميشه دلش مي‌خواست داستان زندگي‌اش را در رماني چهارصد، پانصد صفحه‌اي بنويسد، اما فرصت نمي‌كرد. چند تا از دوستان نويسنده‌اش گفته بودند استعداد زيادي برای داستان‌نويسي دارد.
س-‌ سمندري با خودش عهد كرده بود كه بعد از ازدواج پسر بيست و يكي دو ساله‌اش، بازنشست شود و نوشتن رمان زندگي‌اش را شروع كند.

 آپارتمانش را فروخت تا با نصف پولش براي پسرش عروسي بگيرد و پول پيش خانه‌اش را هم بدهد.
پنجاه و چند ساله بود كه درست ساعت 40/8 دقيقه صبح يا شايد هم پنج شش دقيقه بيشتر يا كمتر مرد. 

اصلا چه اهميتي دارد ساعت 32/9 دقيقه يا كمي بيشتر و كمتر از آن زمانُ  با يك وانت پيكان  بردندش تا خاكش كنند.
س-‌ سمندري حتي چند دقيقه بعد از مرگش هم مي‌خواست داستاني بنويسد درباره خودش. سرانگشتي حساب كرد تا ببيند چند سال زنده بوده؛ بیست به علاوه دو، به علاوه پنج، به علاوه پانزده، به علاوه دو، به علاوه يك، به علاوه هفت سال كودكي تا ورود به مدرسه، مي‌شد 52 سال.
دوست داشت درباره اين 52 سال داستاني بنويسد كه در كل عمرش دلش مي‌خواسته براي يك بار هم كه شده سوار بنز آخرين مدل يا چند مدل مانده به آخرين مدل شود و نشده و بعد از مرگش هم دلش مي‌خواسته با بنز ببرندش تا لب گور و بعد خاك بريزند رويش.

 وانت پيكان تو دست اندازهاي خيابان‌هاي اصلي و فرعي تكان تكان مي‌خورد و سمندري همچنان خيره بود به نقطه‌اي موهوم. به عنوان داستانش فكر مي‌كرد. دوباره داستان را مرور كرد و عميقا دريافت كه فرصت كمي داشته براي نوشتنش؛ دلش راضي نمي‌شد زير عنوان نوشته‌اش، داستان كوتاه را هم بياورد. آنچه نوشته بود داستان كوتاه نبود لااقل به نظر خودش. نوشته كوتاه، اما مثل آه بود؛ آهي كشدار و ممتد.

عنوان نوشته‌اش را گذاشت: «اتفاق در 32/9 / كوتاه مثل آه».

نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 12:7 | لینک  |