تبليغاتX
مدادسیاه - سه شنبه قرقی/داستان
بنویس تا زنده بمانی

این روزها خیلی بی پول شده ام. شپش درست ته جیب شلوار پارچه ای ام جا خوش کرده است .این موتور قراضه هم دماراز روزگارم در آورده است.پول بنزین را هم امروز صبح نداشتم. از بس به دلم چس ناله کرده ام خسته شده ام . دوباره امروز هم بعد از یک ماه و نیم مجبور شدم بعد از بنزین زدن تو باک قر شده  موتورم، بی هوا از جایگاه آخری پمپ بنزین تو خیابان میرداماد فرار کنم و از خیابان ها و کوچه های یک طرفه با هراس بگریزم . کلی فکر کردم تا فهمیدم می توانم بنزین را مفتی از بالای شهر بریزم تو باک موتورم. پایین شهری ها یک وقت می زند به سرشان و با یک موتور قبراق و سر حال می آیند دنبال آدم ، ولی آن بالاها کسی برای سیصد و پنجاه تومان خودش را به درد سر نمی اندازد. به خودم قول دادم وقتی پول دار شدم ، پول همه ی پمپ بنزین ها را بدهم ، برای همین ، آدرس تمام پمپ بنزین هایی را که تا حالا بنزین مفتی ازشان گرفته ام ، نوشته ام تو یک تقویم جیبی  و تاریخ مچل کردن شان را هم روبه روی آدرس نوشته ام . امروز صبح شاد و شنگول از جایگاه وسطی پمپ بنزین خیابان شریعتی گاز دادم و پیچیدم تو یک کوچه ی فرعی . بعد راندم سمت خیابان قلهک . البته همه ی این کارها ، روی حساب و کتاب است . از قبل وضع کوچه را بررسی و راه فرار را انتخاب کرده بودم . دل خوشی ام برای این بود که حاج آقا جمالی می خواست پنجاه هزار تومان طلبم را بدهد . خیلی کیف داشت . پنجاه تا هزار تومانی جرینگی می آمد تو جیبم . باید می رفتم سمت خیابان باب همایون . شانس آوردم که تا قبل از گرفتن پول ، موتورم دوباره خراب نشد ، والا قوز بالا قوز می شد . تازگی ها زنجیرش خرخر بدی می کند ، اما اهمیت نمی دهم . بلند بلند آواز می خوانم تا نشنوم صدای زنجیر موتور را . وقتی تو ترافیک گیر می کنم و راننده ها یک بند بوق می زنند، دیگر نیازی به آواز خواندن با صدای بلند نیست . سوت ممتد و آهسته کفایت می کند . جلو مغازه ی حاج آقا جمالی که رسیدم ، کله کشیدم و تا ته مغازه را دید زدم . خودش بود که روی چهارپایه نشسته بود و کت و شلوارهای آویزان به میله های تو خالی را نگاه می کرد . از موتور پیاده شدم و وایر شمع را از بغل زین کشیدم بیرون و چپاندم تو جیب شلوارم . ده دقیقه ای فک زدم تابالاخره رفتم سر اصل مطلب. حاج آقا جمالی دست کرد تو کشو میز و زیر لب لندید:

- الان که ندارم....حالا بگذار ببینم تو دخل چی چی داریم....

گفتم:

- حاجی ، شما گفتید سه شنبه عصر بیام.

حاج آقا جمالی کله ی کوچکش را تکان داد و همانطور که سرش تو دخل بود ، آهسته گفت :

 -  آره پدرجان ، ولی خدا لعنت کند این بازار را ، چک امانم را بریده.

بعد شروع کرد به شمردن پول ها :

-  یک ، دو ، سه ، چهار ....

زل زدم به دستهای حاج آقا جمالی . پول ها را شمرد . بعد دست کرد تو جیب کتش و سه تا هزار تومانی هم گذاشت روی پول ها :

-  بیا جانم ، این سی و هشت هزار تومان . باقیش باشد برا بعد .

گفتم:

- حاجی اوضاعم بي ریخت شده . به جان شما پنجاه تا تک تومانی هم ندارم .

حاجی گفت :

- حالا فعلا" برو تا ...

یکهو جواد نفس نفس زنان آمد تو . شاگرد حاج آقا جمالی بود . از تو یک کیسه ی پلاستیکی هفت هشت تا بسته ی هزار تومانی در آورد و گفت :

- حاج آقا چکش برگشت نخورد . یه میلیون را هم تراول گرفتم.

حاجی از روی چهار پایه بلند شد:

­- چرا وایستادی بروبر من را نگاه می کنی ؟ بجنب تا چکم برگشت نخورده .

جواد حیران و بهت زده نگاه حاجی کرد. حاجی داد زد:

- بدو دیگه حیوان ، حواست کجاست الاغ؟

جواد سر چرخاندسمت من و بعد فرز پول ها را ریخت تو کیسه  و از در مغازه رفت بیرون . از حاجی خداحافظی نکردم. آمدم بیرون، وایر شمع را از جیبم در آوردم و تپادم سر شمع . هندل زدم و از تو پیاده رو راندم سمت بازار . شروع کردم به آواز خواندن . خیلی دوام نداشت آواز خواندنم . می خواستم زودتر یک زنجیر نو برای موتورم بخرم. جلوتر رفتم و پیرمردی را دیدم که کنار پیاده رو نشسته بود . قفسی جلوش بود . پر از گنجشک بود قفس ، این قدر که جای سوزن انداختن بین شان نبود . پیرمرد گفت:

 -  میخوای جوان ؟ بخور تا گردن کلفت بشی .هر کدوم هزار تومن.

از موتور پیاده شدم . در قفس گنجشک ها را باز کردم و یکی شان را کشیدم بیرون و فوری در را بستم. حواسم به پیرمرد نبود . گفت :

- همین خوبه ، چاق و چله هم هست .

گنجشک تو دستم تکان تکان می خورد و سر می جنباند به دور و برش . مشتم را باز کردم . گنجشک پر زد و رفت روی زین موتور نشست و نگاهم کرد . پلک نزده ، پرید روی حفاظ باغچه و از آنجا هم پر زد و رفت.

پیرمرد گفت :

- لندهور چرا فراریش دادی؟

دست کردم تو جیبم و از بین چپه ی پول ها یک هزار تومانی له و لورده بیرون کشیدم و دادم بهش . خندید :

  -دستت درد نکنه . لندهور خودمم .

گفتم:

- چند تا گنجشک داری؟

پیرمرد با نیشی باز گفت:

- تو خانه هم دارم . هر چند تا که بخواهی . اصلاٌ بیا پول این یکی را هم من حساب نمی کنم. مهمان ما باش.

بعد گفت:

- جوان ورزش می کنی ؟ ما شاالله گردنت خوب کت و کلفته ها.

سر تکان دادم:

- اوهوم...صبح تا شب همش نرمش می کنم،حسابی.

پیرمرد گفت:

هر چند تا گنجشک بخوای تو خونه دارم .

گفتم:

اینهایی که اینجا داری چند تاست؟

- شصت و سه تا ، با آن یکی که فرار کرد شصت و چهار تا.

- می شه از اینا پول و پله در بیاریم؟مثلاٌ جوجه بکشیم و بفروشیم؟

- پووه! پس فکر کردی ما چه طوری نون می خوریم؟

- همه ی اینها با هم چند ؟

- با قفس شصت هزار تومن.

- با قفس بیست و پنج هزار تومن .

پیرمرد گفت:

-نه بابا ، کجای کاری؟ چهار هزار چوق فقط برا قفس مایه دادم.

- ولی .... خب...

به سی و سه هزار تومان با قفس راضی شد.

پول را بهش دادم. هنوز پول ها را نشمرده بود که در قفس را بازکردم . یک دقیقه نشد که همه گنجشک ها بیرون پریدند .

پیرمرد گفت:

- اهه ! مگه خل شدی پسر ؟ پولت زیادی کرده؟

آخرین گنجشک که بیرون پرید، قفس را گذاشتم جلو پیرمرد و سوار موتور شدم و راه افتادم. خودم هم نمی دانستم چه کنم. دیگر هیچ پولی نداشتم . مگر آدم برای خودش هم قپی در می کند؟ فرمان موتور را چرخاندم و از تو پیاده رو بر گشتم سمت پیرمرد . داشت پول ها را می شمرد . گاز دادم و کل اسکناس های سبز را از تو دستش قاپیدم و دنده را چاق کردم و قرقی شدم به راه .

نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 10:49 | لینک  |