تبليغاتX
مدادسیاه
بنویس تا زنده بمانی

هوا گرم بود.انگار آتش مي باريد از آسمان.

پيرمرد لاغر و لندوكي با موهاي يك دست سفيد كه آب و شانه شان كرده بود يكباره افتاد زمين.

افتاد كنار پياده رو. حالش به هم خورد و چيزي نمانده بود تا پس برود و ريغ رحمت را سر بكشد. عده‌اي حلقه زدند دورش و نوشابه مانده زير گرما را في‌الفور از تو جعبه بيست‌وچهارتايي دكاني كه تو پياده رو روبروي محل حادثه بود قاپيدند و روانه حلقوم او كردند. بعد خواباندندش كنار باغچه پر از لجن.مردي پايش تا زانو رفت تو لجن هاي باغچه.روي كف پاي چپ سريد و با كپل برجسته اش قايم افتاد روي قفسه سينه پيرمرد.پيرمرد هقي كرد و كاملا از حال رفت. دو نفر ديگر ته مانده نوشابه تو شيشه را به زور مي ريختند تو دهن پيرمرد آسيب ديده.دهانش قفل شده بود.يكي شان خودكار بدنه فلزي اي را به زور هل مي داد لاي دندان هاي پيرمرد تا باقيمانده نوشابه تو دهانش جاري شود.دو سه جرعه نوشابه سياه از كنار دهان و گوش پيرمرد شياري باز كرده بودند و سرازير شدند تو موهايش.مرد كپل درشت زير لب فحش مي داد. سه مرغ كه دو تاشان لگهورن بودند آن سوتر از لجن ها كه محل نسبتا امني بود به زمين نوك مي زدند.

يكي از دو مرد_آن مردي كه فحش مي داد نه_ كوتاه داد كشيد:چي كار مي كني حيوون؟زدي لثه اش رو شكافتي.باريكه اي خون از گوشه لب پيرمرد جاري بود.مردي كه تا زانو لجن مال شده بود به زور تكاني به هيكل گردش داد و انگار زانو ،مچ،ران،كف پا يا جاي ديگرش آسيب ديده باشد لنگان از تو باغچه آمد سمت پيرمرد و آن دو نفر.بالاخره يك جايي اش آسيب ديده بود،چون مي لنگيد.چند رهگذر متفرقه هم ايستاده بودند به تماشا.مرد لجني شده يك ريز دري وري مي گفت:«مادر قحبه سنگيني شو انداخت رو من.» و با پاي لنگش پيرمرد را كه نوشابه و خونابه رو صورت چروكيده اش نقش بسته بود تهديد كرد.يكي از آن دو مرد گفت:«يابو چي كار مي كني؟»لجن مال گفت:«يابو هيكلته عن آقا.»در چشم بر هم زدني دست به يقه شدند.تعداد عابران عبوري متفرقه تماشاچي بيشتر شد.يكي از آن دو مرد با خودكار بدنه فلزي اش دو سه مرتبه محكم زد تو پك و پهلوي لجن مال گامبو.هر چه فحش از كودكي تا آن روز ياد گرفته بودند حواله هم دادند.از همشيره هاي هم شروع كردند و رسيدند به زن و عمه و والدينشان. مرد لجني شده پس پسكي رفت و پشت پايش گرفت به پيرمرد محتضر و دوباره_اين بار مستقيم و با هر دو كپل_ افتاد روي جناق سينه پيرمرد.هيچ صداي هقي از پيرمرد نيامد.حسابي كه همديگر را زدند، از نفس افتادند.عابران نظاره مي كردند.جوان اتو كشيده اي پيش آمد و زانو زد و گوشش را گذاشت روي سينه پيرمردي كه آثار باقيمانده از لجنهاي روي نشيمنگاه مرد چاق لجني شده روي پيراهن چهار خانه اش مانده بود. برخاست دستي به موهاي وز وزي بلندش كه از پشت بسته بود كشيد. نگاهي به دو دختري انداخت كه خوش اندام بودند وفريبنده و هاج و واج نگاه مي كرند.با ناراحتي اي ساختگي گفت:«تموم كرده.»

دوباره زانو زد و گوش چپش را گذاشت رو سينه پيرمرد.كف دستش را هم گذاشت روي آسفالت.ناخن هاي دستش بلند بود و شبيه بيل و زير ناخنها ها چرك و سياه بودند. برخاست و عالمانه سرش را تكان داد به بالا و پايين: «بعله مرده .تموم كرده دوستان.»

دو دختر به اتفاق جيغ كوتاهي كشيدند.يكي شان گفت مطمئنيد؟

-        بله، نفس نميكشه.در ثاني من پزشكم!

-        بعد رو به آنها لبخند زدو گفت:«شما مي شناختيد اش خانم ها؟»

-        نه،اما حيوونكي راستي راستي مرد؟

-        بعله.

دو مرد ياري رسان و آن يكي كه لجني شده بود غيبشان زد.در پلك بر هم زدني گريختند. كم كم تماشاچيان هم غيبشان زد.پزشك ناخن چرك هم با فاصله اندكي از دختران به سمت شرق تهران در پياده رو داغ به راه افتاد.هر يك رفتند.جسد پيرمرد كه واقعا مرده بود تا ساعتها تو پياده رو بود.هوا گرم گرم بود و راستي راستي آتش مي باريد از آسمان.

 

 

نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 18:27 | لینک  | 

 

اميد داشته باش. بخند. غصه نخور. لبخند بزن. چاي بنوش، صفا كن.

به هيچ‌وجه به فكر پول نباش. نان خشك سق بزن و به فكر نواله فردا نباش. تو حتماً مي‌تواني شكم امروزت را با نان فردا پر كني. هر كه گفته نمي‌تواني، اشتباه كرده است. لابد پرت و پلا گفته است. سعي كن با اتوبوس در شهر و حتي خارج از شهر رفت و آمد كني. هيچ‌وقت حتي فكر سوار شدن ميني‌بوس هم به سرت نزند. بليت شركت واحد تهيه كن و طي مسير كن. اگر كفش تو گشته پاره پاره، به فكر اين نباش كه هين روزها به صرافت خريد پاپوش بيفتي. دست دوم آن هست اگر بروي بازار سيد اسماعيل يا طرف‌هاي چهارراه سيروس، حتماً يافت خواهي كرد. سعي كن هيچ‌گاه كنجكاو نباشي. از جست و جو بپرهيز. تخمه بخر و برنامه‌هاي تلويزيون را ببين،‌فوتبال نگاه كن و تخمه بشكن. دنيا زيبا و قشنگ است. توصيه‌هاي ايمني را جدي بگير و نگير. ضمناً به فكر لباس و شلوار نو هم نباش. هميشه اميد داشته باش تا يكهو سكته قلبي بيايد سراغت. نفله و بعداً خلاص مي‌شوي. پس اميد را از دست نده . غصه نخور. لبخند بزن. چاي بنوش. صفا كن.

نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 17:23 | لینک  |