تبليغاتX
مدادسیاه
بنویس تا زنده بمانی

مهم این است که راست بگویی

 (منتشر شده در اعتماد ملی امروز) فرزام شیرزادی :بهرام صادقي 1363-1315 يكي از برجسته‌ترين چهره‌هاي داستان‌نويسي يكصد ساله ايران است كه با مرور آثار اندكش ُمجموعه داستان كوتاه «سنگر و قمقمه‌هاي خالي» و داستان بلند «ملكوت» و دوباره و چندباره‌خواني ماترك ادبي به ظاهر اندك او، مي‌توان يك سر و گردن از بسياري مدعيان هياهوگر و «لا‌نسه» شده عرصه قصه‌نويسي در دو دهه 30 و 40، برتر و بالا‌ترش ديد. اين نويسنده كه شايد پربيراه نباشد اگر او را داراي بارقه‌اي از نبوغ بدانيم، با نوشتن چند داستان كوتاه نو، بسيار زود درخشيد...

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 12:35 | لینک  | 

 

 بوتزاتي ،قصه‌گوي كم‌نظير

«دينو بوتزاتي» 16 اكتبر سال 1906در شهر بلونو از شهر هاي استان ونيز ايتاليا به دنيا آمد. پدر او، پروفسور جوليو چه‌زاره در دانشگاه حقوق پاويا و بوكوني ميلان، حقوق بين‌الملل تدريس مي‌كرد و مادرش آخرين حلقه از خانواده‌اي اشرافي بود. از آثار درخشان اين داستان‌نويس مي‌توان به «بارنابوي كوهستان»، «صحراي تاتارها»، «حمله معروف خرس‌ها به سيسيل»، «كتاب پيپ‌ها»، «طنز تخيلي»، «سقوط بالي‌ورنا» و... اشاره كرد. در ايران برخي از آثار او به فارسي ترجمه شده است كه از ميان مترجمان آثار بوتزاتي به فارسي «محسن ابراهيم» سهم بيشتري دارد

... ادامه در خبرگزاری کتاب
نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 14:24 | لینک  | 

مامان  گفت: «پسر گلم وقتي بزرگ شد بايد دكتر بشه.»

مامان هشت كلاس درس خوانده بود.

 بابا گفت: «دخترم يا مهندس ميشه يا دكتر.»

بابا مهندس بود.مغازه طلا فروشي هم داشت.بيشتر از مامان، بابا گردنبند هاي كت و كلفت دوست داشت.

 عمه گفت: «دخترم  جراح ارتوپد ميشه و پاها مو خوب مي كنه.»

عمه پوكي استخوان داشت. بعد از ناهار هم وقت و بي وقت آروغ مي زد.عمه خيلي مهربان بود.

خاله گفت:«پسرم دندون پزشك ميشه تا دندوناي مامانشو درست كنه.»

خاله سيزده سال اش بوده كه آبستن شده و بچه اش دنيا آمده.چند تا از دندان هاي خاله از طلا بود.

 بابا بزرگ ‌گفت: «نوه هام  بايد جراح مغز بشن و همه تون رو نجات بدن.»

بابا بزرگ شوخ و شنگ بود. بابا بزرگ خيلي بگو و بخند بود، اما هر جا تا حالا كار كرده بود اخراجش كرده بودند.يك بار هم پليس آمده بود دنبالش برده بودش.

 بچه‌ها بزرگ شدند. دو سه تا شان دكتر و مهندس وچندتايي هم ولگرد شدند و پي يللي تللي رفتند.

بابا به يكي از آنها كه دكتر شده بود، گفته بود كه اگر پزشك نشود با مشت و لگد از خانه مي‌اندازد اش بيرون.

 هيچ‌كس واسه حرف هاي  پدربزرگ تره  خرد نكرد. پدربزرگ  گفت: «عين پشگل دكتر و مهندس ريخته، بريد پي اقتصاد و سياست تا تو گل نمونيم عين خر.»

 پدربزرگ خودش مي‌خواست جراح مغز شود.اما پليس آمد و بردش.

 

 

نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 18:22 | لینک  |