راننده تاكسي ته ريش تُنكي داشت. صورتش مثلثي بود و موقع دنده عوض كردن انگار تيك عصبياش بگيرد و نگيرد شانه چپش را يكباره بالا ميانداخت. پشت سرش با دو نفر ديگر چپيده بوديم كنار هم روي صندلي هاي پيكان. دختر لاغر و وارفته اي كه جلو نشسته بود، نرسيده به «هفت تير» پياده شد و منتظر ماند تا باقي پولش را بگيرد.
مكثي كرد و بعد جيغ خفه و بريده اي كشيد:
ـ دو تا چهارراه چارصد تومن ؟
ـ پس چقدر ميشه؟ مفتكي خوبه؟
ـ دويست تومنه . هر روز دارم همينو ميدم.
راننده در حالي كه دنده عوض مي كرد گفت: «خرده ندارم واسه بقيهاش.» و گاز داد و رفت.
مرد ميانسال كنار من هم پياده شد. پانصد توماني داد. بعد گفت: «دويست تومن ميشه آقا،نه چارصد تومن.» راننده خونسرد دنده چاق كرد و گفت: «پول خرد ندارم.»
مسافر سوم پسري بود بيست و سه چهار ساله كه جاي هفت هشت تا شكستگي كهنه و نو روي سر تراشيده اش بود. راننده از او هزار تومان گرفت و بي آنكه چيزي بگويد، كلاج را رها كرد و گاز داد و رفت. نرسيده به پل سيد خندان پياده شدم و رفتم.
راننده بوق زد و كله پيكان اش را گرفت سمتم :
ـ او هوي يابو ، كرايهات،كرايهات ؟
پا تند كردم سمت پياده رو و سر برگرداندم سمتش:
- يابو باباته ننه سگ،خرده ندارم...
پروفسوري به نام آقاي«م» كه تخصص رياضيات داشت پس از سال ها زندگي در فرنگ به سرزمين مادرياش ايران بازگشت. هزار و يك جا رفت و گفت كه بنده پروفسور فلاني هستم و متخصص رياضيات و فيزيك و هر كاري از دستم برآيد حاضرم انجام بدهم.
تحويلش نگرفتند و غم نان چنان به او آورد فشار كه ناچار در بلديه به عنوان رفتگر استخدام شد.
چند صباحي گذشت و او همچنان سخت كار ميكرد و دم نميزد و به كسي نميگفت كه استاد رياضي است و در فرنگ برو و بيايي داشته.
يك روز بخشنامه آمد كه همه رفتگرها بايد درس بخوانند و ديپلم بگيرند.
آقاي«م» هم سر كلاس رفت و پاي درس آقا معلم نشست. باز هم دم نزد كه چهكاره است. چون امكان داشت پيشه اش را از دست بدهد.يك روز معلم او را صدا كرد تا بيايد پاي تخته و مساحت دايرهاي را با قطر هفده و نيم متر محاسبه كند.
آقاي«م» رفت پاي تخته، ولي هر چه به ذهنش فشار آورد فرمول ( s = 3.14*r2) به خاطرش نيامد و فقط شيوه انتگرالگيري يادش آمد. براي اينكه بو نبرند با سواد است تا مبادا بي شغل شود، برگشت سمت شاگردان كلاس تا يكي از آنها تقلب برساند. همين كه سربرگرداند، ديد و شنيد كه همه زير لب ميگويند: «انتگرال،انتگرال...»
مجموعهي داستان تازهي فرزام شيرزادي مجوز نشر گرفت.
به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)....
