تبليغاتX
مدادسیاه
بنویس تا زنده بمانی

نامزد؟نه، دوست دخترش بود.

دلش غش مي‌كرد براي ديدنش. شب و روزش را با آخرين تصويري كه از آن دختر زيبا داشت مي‌گذراند. كيلومترها از هم دور بودند، اما اشتياقش به دختر لوند روز به روز بيشتر مي‌شد، هر روز بيشتر از روز گذشته برايش نامه مي‌فرستاد.

 آنقدر نامه فرستاد كه دوست دخترش عاشق پستچي شد.

نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 19:2 | لینک  |