تبليغاتX
مدادسیاه
بنویس تا زنده بمانی

 
باورمان نمي‌شد كه خود اوست. كي فكرش را مي‌كرد؟ دو سه نفر از بچه‌هاي حسابداري مي‌گفتند فيلم ساختگي است؛ چند نفر قسم خوردند كه خودش است. همه‌مان اولش باورمان نمي شد كه اوست. اما بعد از چند روز پچپچه شد و رفته رفته دو به شك شديم كه شايد خودش باشد. ما آن قدر كنجكاو شديم كه چند نفري با هم رفتيم تو اتاق «ميرزايي» و از او پرسيديم. ميرزايي، رييس دفتر يكي از معاون‌هاي رييس سازمان بود. او هم مي‌گفت كه شايد خودش باشد. بعد از چند روز شنيديم كه پليس ها دستگيرش كرده اند و بهش دستبند زده‌اند و فرستاده‌اندش زندان.
فيلم كوتاهي هم از پشت سر و نيمرخ از  مهندس ديديم. فيلم بفهمي نفهمي...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 18:30 | لینک  |