تبليغاتX
مدادسیاه
بنویس تا زنده بمانی

همه ما اول از او بدمان مي آمد. بعد به خودمان قبولانديم كه مي‌تواند خوب باشد. بعد دوباره از او بدمان آمد و رفته رفته شيفته اش شديم. ما چهار نفر بوديم. من، مهرداد، فرهاد و خليل. 
يك روز آگاهانه در يافتيم كه اگر لازم باشد او به ماتحتمان هم رحم نمي كند و وجود سر بلند كردن هم نداريم.
بعد دوباره از او بدمان آمد. احساس مي كرديم  ماهرانه حق ما را خورده است.از شكم برجسته و  ته ريش تنك و قد بلندش هم بدمان مي آمد .
نگاه ما از زمين تا زيرزمين با او متفاوت بود.
 هميشه وقتي بين خودمان بهش بد و بي راه مي گفتيم ، نهايتا يك روز بعد صدايمان مي‌كرد و لابه‌لاي حرف‌هايش متلكي بارمان مي‌كرد و بهمان مي‌فهماند كه ديروز چه ليچاري بارش كرده ايم.اوايل همه به هم شك كرده بوديم،اما بعد ها خليل ته و تويش را درآورد كه در كارگاهمان دوربين مدار بسته كار گذاشته اند و صدا و تصويرمان ضبط مي شود. ما دوباره از او بدمان آمد.
او تو مستراح هم دوربين مخفی كرده بود .يك بار به مهرداد پيشنهاد داده بود كه زن بگيرد،خيلي كوتاه بهش گفته بود كه براي چشم و كمر و اعصابش مضر است. 
او رييس همه ما بود. ما صنعتگر و هر يك در كارمان خبره و استاد بوديم. او چيزي از صنعت سرش نمي‌شد.
« او رب‌النوع زد و بنداست.» اين را مهرداد مي‌گفت.
 يك روز تصميم گرفتيم به بهانه حقوق كم و كار زياد، همه با هم استعفاء بدهيم و دستش را بگذاريم تو حنا.
 خليل گفت: «خاك بر سر همه‌مان، من اين دفعه تو رويش مي‌ايستم.»
تقريبا هفدهمين هجدهمين مرتبه اي بود كه مي خواستيم تو رويش بايستيم و فحشش بدهيم.
فرهاد مي‌گفت: «روزي كه بخواهم از اينجا بروم بهش مي‌گويم تو يك زالويي مادر ....» من فقط گاهي توجمع خودمان يا حتي در تنهايي هايم بهش فحش مي‌دادم؛ فحش‌هاي ناموسي.
 ما در يكي از كار گاه هاي كارخانه‌اي بزرگ ،كيلومترها دور از شهر و خانواده مان براي چندرغاز پول عين خر تاپاي مرگ كار مي كرديم.
 او بد اخلاق هم نبود. مدام به ما لبخند مي‌زد. ما همه از او بدمان مي‌آمد. وقتي مي‌خواست براي سركشي سراغمان بيايد، همه از جا بلند مي‌شديم ، خم مي‌شديم و عرض ارادت مي كرديم. بعد هر چهار نفر با هم لبخند مي‌زديم و وانمود مي‌كرديم كه لحظه‌اي شادتر از دقايق با او بودن نداريم. رفته رفته و هر يك جداگانه به دفتر او مي رفتيم و بهش مي فهمانديم كه اگر كار شخصي هم داشته باشد در خدمتش هستيم. او سعي مي‌كرد خودش را تو دل ما جا كند، ولي ما از او بدمان مي‌آمد؛ اما وقتي با او تنها بوديم چنان قربان صدقه اش مي رفتيم كه قند تو دلش آب مي‌شد. خليل حتي يك بار اتومبيل او  را تو حياط پشت كارخانه بعد از ساعت كار شسته بود.ما رفته‌رفته كار هاي شخصي او را هم انجام مي داديم و ديگر اهميت نمي داديم كه حقوقمان را دير به دير مي دهد و ...
 بعد از چند وقت دیگر جلو هم از او بد نمي گفتيم. اگر بحث او پيش مي‌آمد، حتي تعريفش را هم مي كرديم. ما به دروغ جلو هم مي‌گفتيم كه او معركه است و هر كس تعريف را شروع مي‌كرد، بقيه تاييد مي‌كردند. ديگر همه ما پذيرفته بوديم كه از او بدمان نمي‌آيد. ما رفته رفته شيفته او شديم. ما حالا پيش خودمان در تنهايي‌مان هم قبول كرده‌ايم كه از او بهتر وجود ندارد.

نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 14:7 | لینک  |