

«خروس» داستاني كوتاه و به واقع خواندني از مجموعه «يك سكه در دو جيب» نوشته : علي اصغر شيرزادي است.اين داستان را به رسم نوروز به خوانندگان اين وبلاگ تقديم مي كنم.ترديد نكنيد كه اجازه انتشارش را در «مدادسياه» از پدرم گرفته ام. ارادتمند.
خروس
صدا كه بلند شد، رفتيم به ايوان و زير سفالهاي كج سقف ايستاديم. گردن كشيديم و در چهارتاق شده حياط را نگاه كرديم. توي سرماي كوليكش تنگ پسين، دو تا عمله بومي، مهندس مسيو مظفر را از جيپ زرد شركت پايين كشيده بودند و داشتند ميآوردندش. خركشان و تلوتلو خوران، از باريكه راه ميان بيدها، روي لايه برفي كه تازه نشسته بود انگار همديگر را هل مي دادند و زير جلكي ميخنديدند و حرفهايي ميزدند كه پشت بخار دهانهاشان گير مي كرد و محو مي شد.
به هر جان كندني كه بود آوردندش. خراب بود و روي پاهاش درست بند نميشد. نشاندندش روي پلههاي سيماني خيس ايوان. خم شديم تا دستي زير بالش ببريم و بلندش كنيم كه زد زير دستهامان و جيغ كشيد: «آه... ول كنيد، ول كنيد آشغالها...»
ادامه مطلب
شهرتم چنان يكباره به همه جا رسيد كه خيليها حالا گمان ميكنند شخصيتي مخالف و اعتصاب كرده و تا دم چوبه دار رفته يا حتي اعدام شدهام يا ورزشكار و هنر پيشهاي مشهورم. همه اينها به خاطر جرئتم و يك لحظه تصميم گرفتنم بود. بيگدار هم به آب نزدم و فكرش را هم نميكردم كه اين طور معروف بشوم.
من سالها با فقر و فلاكت زندگي كردم و نزديكترين دوستان و حتي هم خونهايم هم سراغي از حالم نگرفتند ...
ادامه مطلب
