تبليغاتX
مدادسیاه
بنویس تا زنده بمانی

 

 

 

...وباز هم مثل هميشه غروب بود.چنان روي يخ هاي حاشيه پياده رو سريد و خورد زمين و بعد هم ولو شد كه بي اختيار ترمز كردم و خيره شدم بهش.فرمان را پيچاندم سمت راست و در خيابان 37پارك كردم و سوئيچ را چپاندم تو جيب شلوارم و پا تند كردم سمتش.

دو نفر ديگر هم با من رسيدند.بعد شديم پنج نفر و چند نفر ديگر هم سر و كله شان پيدا شد.

جواني كه روي زمين افتاده بود ، مايعي شبيه كف مخلوط با خونابه از گوشه لبش روي چانه و گردنش ريخته بود. بيست و هفت هشت ساله،قد بلند با موهاي كوتاه مشكي براق بود كه باراني خوش دوخت سرمه اي رنگي...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 14:48 | لینک  | 

مدام به پیپ قهوه ای ام نگاه می کنم.این پیپ که لبه فیلتراش ترک دارد و با چسب بارها مرمتش کرده امُ همانی است که من و «مهران قاسمی» چند مرتبه با آن دود توتون« پرگامون-pergamon »را تو ریه هایمان داده بودیم.

مهران هم مثل من این توتون باب طبعش بود.چند پک اول را می زدم و بعد که پیپ چاق می شدُ می دادم اش به مهران و آنقدر می کشیدیم تا توتون خاکستر شود.بعدش هم چای دبش می چسبید.

حالا هر دوستی که هوس دود پیپ می کند و پیپم را بهش می دهمُ به پک زدن هایش و چشمانش خیره می شوم و سیر قد و بالایش را نگاه می کنم و به دلم می گویم:شاید فردا پیشم نباشد و ناچار منگ و مبهوت میان جمعیت زیر تابوتش را بگیرم.

نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 2:4 | لینک  |