تبليغاتX
مدادسیاه
بنویس تا زنده بمانی

 
درست ساعت 32/9 دقيقه صبح يا شايد هم پنج شش دقيقه بيشتر يا كمتر بود كه...
اصلا چه اهميتي دارد ساعت چند بود، آسمان ابري بود يا صاف و مثلا پاييز بود يا تابستان؟
هرچه بود مرد پنجاه و چند ساله‌اي با موهاي پر و پيمان فلفل نمكي و سبيلي كوتاه و صورتي تازه اصلاح كرده، دراز به دراز عقب وانت پيكاني طاق‌باز خوابيده بود. نه، نخوابيده بود، مرده بود، نيمه جان هم نبود.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 12:7 | لینک  | 

حدود پنج سالی می شد که بخشی از بودجه سالیانه کشور «سراپناریا»  را به آموزش مهارت های فردی هنگام وقوع زلزله اختصاص داده بودند.

همایش ها و آموزش های متنوع و زیادی بر پا شد تا هشتاد و سه درصد جمعیت شیوه های گوناگون محافظت از جانشان را موقع لرزیدن زمین یاد گرفتند.از بچه های دبستانی گرفته تا میانسالان وپیرمردها هم دیگر یک پا ضد زلزله بودند.همه آنقدر فرز شده بودند که حتی هنگام غرش آسمان و رعد و برق هم فی الفور جست می زدند کنار چار چوب های آهنی و...

بعد از ظهر یک روز پاییزی کوه های غیر آتشفشانی اطراف پایتخت سراپناریا فوران کرد و حدود هشتادو سه ونیم درصد جمعیت پایتخت جز غاله شدند.

نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 12:26 | لینک  | 


درست ساعت پنج عصر بود كه در طبقه سوم يكي از بزرگ‌ترين مجتمع‌هاي تجاري-‌ اداري پايتخت كشور «سرا پناريا» صداي بع‌بع دسته جمعي توجه عابران را هم در پياده‌رو جلب كرد.
از طبقه‌هاي اول و دوم تا طبقات بالاتر، همه هجوم آوردند سمت طبقه سوم. چند نفر كه دل و جرأت بيشتري داشتند، در نوعي واخوردگي و هيجان عصبي ، با مشت كوبيدند به در دفتر شماره 43 طبقه سوم. 
هيچ صدايي از پشت در دفتر شماره 43 به جز بع بع ممتد و كشدار شنيده نمي‌شد.
يك نفر بلافاصله به پليس و آتش‌نشاني تلفن كرد.

ادامه مطلب
نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 16:4 | لینک  |