تبليغاتX
مدادسیاه
بنویس تا زنده بمانی

پشت ميزش جا به جا شد.از بالای عينك دور سياهش به ورق های روی ميز نگاه كرد.با ناخن انگشت اشاره دست راست،سبزی مانده از ناهار ظهر را از لای دندان نيشش درآورد.سبزی پخته ،حالا نوك زبانش بود،آهسته تفش كرد و سبزی چسبيد به بدنه قندان بلور كه كنار خودنويس ها روی ميز بود.بعد همان انگشت را فرو كرد تو دماغش و چند ثانيه دو بند انگشت جنبيدند.مف سفت و قهوه ای،روی بند اول انگشت بود كه ماليدش زير ميز.دوباره دست كرد تو دماغش،اين بار با انگشت كوچك دست چپ و فرز و تيز تكه ای ديگر از اندماغ ها را بيرون كشيد و ماليدش زير ميز،اما اين دفعه،آن طرفتر از جای اول.يك نفر در زد و آمد تو.نامه ای به او داد:

- برای شماست.

- چرا بازش نكرديد؟

- محرمانه است قربان.

نامه را باز كرد و يله داد روی صندلی چرمی.نوشته شده بود:(با سلام خدمت جناب رئيس جمهور...)

 

پا نوشت:اين داستان خرداد سال ۱۳۸۲نوشته شده است.

 

 

نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 14:44 | لینک  | 

هر كودكی در دوران كوتاهی برای خودش دوستی خيالی داردو عموما نام های اين دوستان خيالی عجيبند و يگانه.

(قسطی) نامی بود كه سال ها درباره اش فكر كردم.

قسطی،دوست خيالی دوران كودكی من،برادر بزرگم،برادر كوچكم،خواهرهايم و عده زيادی از هم بازی های محله مان بود.

نام دوست خيالی ما از دهان پدرمان نمی افتاد و هميشه ـ تا همين چند هفته پيش كه مادر زنده بو دـتركش هايش نصيب مادرمان می شد. 

نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 13:51 | لینک  | 

داد زدم: حروم لقمه ول كن.خودت بودی،مگه نبودی!

پا به سن گذاشته بود،با سبيلی دم موشی و سفيد رو.

بيني گوشتی اش به قاعده مشت بسته يك انسان بالغ و درشت اندام بود،با حفره هايی كه به زور خلال دندان در آن فرو می رفت وكركهايی كم پشت كنار پره ها.خنديد،يك دندان فقط در فك بالا داشت كه روی لب سياه وشل پايينی اش می درخشيد.

تاكسی داشت.اولين بار بود كه سوار پيكان لگنش مي شدم.تو بولوار كشاورز بوديم،نزديك بود دست به يقه شويم.يك هفته مانده بود به انتخابات رياست جمهوری.

می گفت بايد به فلان رای بديم.دليل آوردم كه نه، بايد به اون يكی رای بديم.موقع پياده شدن محترمانه به هم دری وری گفتيم.پس نشستم.كم مانده بود با همان دندانش گردنم را گاز بگيرد.

يك سال بعد برای دومين مرتبه ديدمش.لبخند كه زد نصف دندانش نبود،شكسته بود انگار.با يك مسافر كل كل مي كرد.دری وری می گفت به زمين و زمان.

گفتم:خودت گفتی بايد به فلانی رای داد.

گفت:من؟ مرد حسابی من تا الان هنوز رای ندادم.

گفتم:پس عمه من بود؟ خودت بودی ديگه.

 موقع پياده شدن محترمانه به هم دری وری گفتيم.پس نشستم.پياده شد.ترمز دستی را كشيد.در عقب را باز كرد.دست به يقه شديم.با دندان نصف نيمه اش گردنم را گاز گرفت.

داد زدم:حروم لقمه ولم كن.خودت بودی،مگه نبودي!

نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 12:41 | لینک  | 

آن روز،وقتی آقای سعادت عنايتی از روی مبل زهوار در رفته اتاق پذيرایی خانه چهل و سه متری اجاره ای اش نيم خيز شد و با كف دست،شترق كوبيد تو صورت زنش،مليحه خانم بغضش را غورت داد و برای اولين بار نگفت كه دماغ عنايتی تمام صورتش را پوشانده است.

اساس كتك كاری آنها كه تنها اولادشان،كرامت سه ساله بود،بي پولي و نرسيدن دست عنايتی به دهانش و علاوه بر اين، بينی بزرگ او بود كه كراهت درشتي اش عين سايه رهايش نمي كرد.

از كودكی، تو مدرسه و محله شان تو دعوا ها،بدتر از فحش های آب نكشيده،ياد آوری گنده بودن دماغش بود:

ـ برو بابا دماغ گنده...

ـ آخه بزنم تو اون دماغت كه پخش می شه رو صورتت...

ـ دماغ رو برم،تيزيش عين جلو قطار مي مونه...

آن روز برای اولين بار، درست چند دقيقه بعد از چكي كه به زنش زد،به جاي فرت و فرت سيگار دود كردن،لبخندی به لبش نشست و  نوعی شعف لذت بخش سراغش آمدو دستي هم از محبت روی سر كرامت كشيد.

كرامت سه ساله آمده بود كنار عنايتی، با وسواس و ترسی پنهان  گفته بود:

ـ بابايی دماغت چقدر كوچيكه.

نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 13:29 | لینک  | 

جناب ع-عنبری پس از سال ها وقتی هنوز كلمه ی(گوسفند) را می شنود تا مرز جنون پيش می رود.

سال ها پيش در روستای آنها خانم معلمی در مدرسه ها درس می داد كه همه اهالی روستا به درستی بی برو برگرد كلامش اعتقاد داشتند.

دست روزگار، جناب ع-عنبری را شيفته دختر معلم كرد.

يك روز ظهر كه عنبري و دختر مورد علاقه اش در خانه معلم، پنهانی گرم صحبت بودند يكباره خانم معلم وارد شد. دخترش را كه هراسان ديد، دو به شك نگاهي انداخت زير تخت ،بعددست كرد آن زير و موهایی وز وزی و فر را بيرون كشيد.نگاهي به سر تا پای عنبری انداخت و رو به دخترش گفت:

-دخترم اين همه  آدم،آخه چرا اين گوسفند؟

نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 12:57 | لینک  | 

به نام خدا

با سلام وتحيات خدمت عزيز برادر جناب مدعي العموم

احتراما مي خواستم براي اعاده حيثيت مطلبي را خدمتتان عرض كنم.

سال ۱۳۸۳ هفته نامه (وطن) كه آنجا داستان دنباله دار مي نوشتم توقيف شد.

سال ۱۳۸۳داستان (وقتي بدبختي قاپم را دزديد) رابا نام مستعار (فرهاد بابك) در وطن  که با ارفاقُ ۵۰۰۰ نسخه تیراژ  داشت مي‌نوشتم كه يكي از دلايل توقيف نشريه همين داستان بود. در اخطاري كه از سوي معاونت مطبوعاتي وزارت ارشاد با امضاء آقاي (مهرنوش جعفري) مزين شده بود و به وطن فرستاده بودند، دليل اخطار را درباره اين داستان، اشاعه فحشا و منكرات و... دانسته بودند و مصداقشان هم رفتار راوي داستان بود.

راوي داستان پسري ۱۸- ۱۹ ساله بود كه بر حسب اتفاق در  زد و خوردي خياباني با دختري هم محلي آشنامي‌شود، بعد در خيالش دست او را مي‌گيرد، در خيالش با او لبخند مي‌زند و در خيالش با او خوشحال مي‌شود و زندگي مي‌كند.

وقتي خبر و علت توقيف در روزنامه ايران آن زمان چاپ شد، لابد مردم عادي گمان مي‌كردند (مقصود ُمن و همكارانم در هفته‌نامه وطن و به ويژه اسدالله مشايخي، سردبير هفته نامه است) در دفتر هفته نامه تجارت نسوان به كشورهاي حاشيه خليج فارس داريم و چنانيم كه به سوسك ماده و انگ‌هاي مادينه فضولات انسان و احشام هم رحم نمي‌كنيم.

از طرف دادگاه گفتند كه پايان داستان چه مي‌شود و جواب داديم كه اين جوان ۱۸- ۱۹ ساله رستگار خواهد شد. اما آن ها نپذيرفتند كه براي رستگاي يك جوان حداقل ۶ قسمت (يا ۶ هفته براي انتشار و ادامه داستان) فرصت لازم است. هرچه گفتيم به كمال رسيدن و رستگار شدن زمان براست ،زيرا بار نرفتند و راوي داستان طي دو قسمت داشت روند رستگاي را طي مي‌كرد كه وطن توقيف شد.

چند شبي است كه جسته و گريخته سريال (ميوه ممنوعه) را از رسانه ملي با مخاطب ميليوني مي‌بينيم.

دختر جواني به نام (هستي) دل پدر خانواده اي(حاج آقا فتوحي) را ربوده، پسر حاج آقا شرخر است و دختر بزرگ خانواده آرزويش طلاق است. در اين سريال حاج آقا كه زن و بچه دارد و صاحب نوه است با هستي به كوه مي‌رود و حالش را مي برد و....

ضمنا دختر كوچك خانواده كه ازدواجش حاصل فرار از خانه است،تمام مشكلات را حل مي كند و كرداری صحيح دارد.

سرور ارجمند، جناب مدعي العموم مي‌خواستم بپرسم اگر نوشته ما در هفته نامه وطن اشاعه فحشا بوده و فرصتمان اندك براي رستگاري راوي داستان، چطور به حاج‌آقا فتوحي فرصت بيشتري براي رستگاري داده‌ايد؟!

 آيا نزول احسان و بخشش شما براي رستگاري انسان ها در ماه رمضان با ماه‌هاي ديگر متفاوت است؟

ارادتمند- امضا محفوظ

نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 11:24 | لینک  | 

هميشه براي همه چيز توضيحي وجود داردو آنگاه كه به مناسبت ننويسي بيشتر.اين يادداشت براي خبرنگاران وآناني است كه در حادثه سقوط سي-۱۳۰ همه و همه جزغاله شدند و چه ساده از مرز گرسنگي و فقر گذشتند.

 

قصه پيش از آنكه شروع شود تمام شد و قلوه غمي  ماند بر گلو هايي پنهان و پيدا كه بغض راهشان را بست انگار.

هميشه براي همه چيز توضيحي وجود دارد،لابد مي توان به شعر پناه برد يا با آسمان عهد دوستي بست و به صفير باد گوش سپرد،يا همچنان به رازهاي طبيعت اعتقاد داشت.

كمي شاعر و اندكي در مرز تخيل و حقيقت، ذهنم پر مي كشد به ساختماني در همين تهران خودمان كه لاشه طياره اي بد هيبت،ناله هاي پاياني اش فرجام جان آناني را رقم زد كه آدميزاد بودند.

انگار كمي كه درنگ كنيم،به ذهنمان مي آيد  اينها درست عين ما در اين جغرافياي بلا زده با كرامات و عقوبت كنار مي آمدندو دغدغه هايي داشتند از جنس و تار وپود در به دري هاي همه مان ،بل بيشتر يا كمتر.

بهتر نيست لال شويم و نگوييم كه چند انسان ميان شعله هاي بنزين اكتان سي-۱۳۰ جزغاله شدند؟

اتفاقي نيفتاده است!

فكرش را هم نكنيم كه چه شد و چه ها خواهد شد كه سفر آخر اينان چه تلخ بود با طياره اي ترابري و خبرنگاراني بر كنار و رها از فن چتر بازي،تا پرواز كنند از بام بلندي كه نردبان ندارد.

ما كجاييم و چه مان شده است؟خيلي هاكه (ابلوموف) اند برايشان اهميتي ندارد چه شده و چه ها خواهد شد.آنها همين كه دست دراز كنند و از كنج جداره سمت راست يا چپ ميز چند متري شان دكمه اي را فشار دهند براي فرمان،به صرافت صرف انرژي افتاده اند.(بدون علامت تعجب)

مي دانيد به انتظار شنيدن صداي كليد پدر بر قفل در خانه يعني چه؟

حالا چه كسي مي خواهد آشيانه هاي پرپر را سامان دهد و قصه را كدامين كسان بازخواني مي كنند به صداقت،قصه اي كه شروع نشده پايان يافته است و...

حقيقت كجاست؟لابد مي خواهيم هر آنچه را حقيقت است فراموش كنيم.اما ديري نمي پايد كه ما هم زير خروارها خاك پلك بر هم مي گذاريم،مايي كه روي خاك خواب را بر هم حرام كرده ايم،و قصه ما هم پيش از آنكه شروع شود تمام شده است.

نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 13:50 | لینک  |