تبليغاتX
مدادسیاه
بنویس تا زنده بمانی

ما هفده نفر بوديم،پنج مرد و دوازده زن كه در اداره اي كار مي كرديم و به اتفاق درباره گرفتاري آقاي مروتي به يقين رسيده بوديم.

اداره ما در بخش پاسخگويي،سالني داشت كه هر هفده نفر مي توانستيم حركات يكديگر را ببينيم.

حتي اتاق هاي مجاور،ديوارهاي شيشه اي داشتند.

تقريبا همه مان رفته رفته نگران آقاي مروتي شديم و بعد به يقين رسيديم.

آقاي مروتي،سه سال پياپي كارمند نمونه شده بود.مردي بود بي شيله پيله،قد كوتاه با موهاي كم پشت،پت و پهن و درست در قسمت فرق سر از نعمت مو بي بهره بود.

ما اول سه نفر بوديم و بعد شديم شش نفر و نامه اي امضا كرديم تا مروتي را از آن مصيبت نجات دهيم.

بقيه هم كم و بيش در جريان بودند،اما لابد حيا اجازه نداد پايين نامه را امضا كنند.

بعد،گروه شش نفره تصميم گرفت با قيد قرعه،يك نفر به نمايندگي از بقيه برود پيش رييس و ماجرا ي غم انگيز مروتي را شرح دهد.

نامه امضا شده را پاره كرديم و قرعه كشي شروع شد.

از بخت بد نام من درآمد.به ناچار پا شل كردم و راه افتادم سمت اتاق رييس...

سرش خلوت بود رييس. براق شد و زل زد به من:

-حالا چه كاري از من بر ميآد؟

گفتم:

-آقاي مروتي دفترچه بيمه ندارند؟

رييس دستي به ته ريش تنكش كشيد:

-نمي دانم،قاعدتا بايد داشته باشد!

-من، يعني ما هفده نفر مي خواستيم شما به ايشان بگوييد كه زودتر بروند دكتر.چون ما نگرانشيم و از طرفي دلمان هم آشوب شده است.

-چطور؟!

گفتم:

-ايشان مدام با انگشت سبابه و شست مخرجشان را مي خاراند.آقاي مروتي انگل دارند،بايد زود تر بروند دكتر.

نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 12:25 | لینک  | 

سال ها بود مي خواست زن چهارم اش را هم بگيرد.

هنوز دو دل بود.

وقتي براي مشورت پيش فيلسوف رفت،فيلسوف به روشنايي چراغ خيره شد،دستي به سبيل پر كلاغي اش كشيدو گفت:

-دو دسته از مرد ها زن دوم مي گيرند،آنها كه بيضه شان اندازه مغزشان است وآنها كه مغزشان اندازه بيضه شان است.

نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 10:33 | لینک  | 

هر اتفاقي برايش مي افتاد ربطش مي دادند به سيگار.

دو بار سكته قلبي،سه مرتبه ناراحتي معده،هفت بار ورم كبد،بي شمار مرتبه سرما خوردگي،يبوست،اسهال و...

صبح كه از خواب بيدار مي شد اگر موهايش شكسته بود مي گفتند از سيگار است.

مرتبه آخر چهار ماه بود  ورزش مي كرد،آن هم روزي سه ساعت و يازده دقيقه.

دكتر گفت:

-سكته ات از هر دو است،يا ورزش كن يا سيگار بكش.

نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 13:48 | لینک  | 

امروز درست یک ماه از روز خبرنگار گذشته است. انتظار می کشیدم تا یک ماه سپری شود و بعد یادداشتی بنویسم برای این روز.مناسبت و مناسبتی نوشتن و این جور مزخرفات تو کتم نمی رود.این یادداشت بر گرفته از خاطره ای به یاد ماندنی در بهترین روز زندگی خبرنگاری ام است.

 

بهترین روز زندگی ام وقتی بود که یک آدم خوش پوش آن هم برای اولین بار از من امضا گرفت.فکرش را بکنید  خبرنگار و نویسنده ای کاملا ناشناس باشی که هیچ احدی برایت تره هم خرد نکند بعد دفعتا غریبه ای تو را بشناسد واز تو امضا بگیرد.این امضا گرفتن وقتی دل انگیز تر می شود که درست همان موقع با سه دختر دانشجو ی زیبا روهم کلام شده ای و گپتان به مرز کل کل رسیده است و یکباره فرشته ای از عالم غیب با گرفتن امضا باد به غبغبت می اندازد وزیبا رویان انگشت به دهان می مانند.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 14:13 | لینک  | 

 

 

ماه اول گفت مهندس است وسه روز بعد دكتر شد و هفته دوم مشاور عالي.

يك روز گفت كه به زودي وزير مي شود.

هنوز رييس جمهور نشده بود كه با لگد از خانه ام پرتش كردم بيرون.،دخترم را كه از سر راه پيدا نكرده بودم.

نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 11:34 | لینک  | 

تو دانشگاه بهترین استاد ما بود.همه می گفتند دانش اش رشک برانگیز است.

یک روز استاد گفت:"یادتان باشد همیشه خویشتندار باشید و مدام به این فکر کنید که از واژه های زیبا و دلنشین برای گفت و گو با اطرافیانتان استفاده کنید."بعد برای بار سوم من را صدا زد:

"حواست اینجا نیست؟"

ابرو دادم بالا:"نه."

استاد گفت:"گوساله برو بیرون."

نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 22:18 | لینک  | 

امشب به قصه دل من گوش می کنی و خیلی زیاد از تو سپاسگزارم.

اما فردا شب حتما بگرد و یکی دیگر را پیدا کن.

من آنقدر ها هم که فکر می کنی بی کار نیستم!

نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 12:31 | لینک  | 

شپش ته جيبم چهار قاپ بازي مي كرد.اما ما با هم رفيق بوديم.اگر پول تو جيبم نبود صدايش در نمي آمد.گنده بود و پرزور و دوست داشتني.سرعتش هم حرف نداشت.دو ميليون تومان خريده بودم اش.پيرمردي لاغر اندام با سبيلهاي دم موشي تو تعميرگاه بهم گفت:

مي فروشيش؟

گفتم:

آره،چهار ميليون ونيم.

شماره تلفنم را گرفت.شش دقيقه بعد پشت رل اوقاتم تلخ شد.تو لب با خودم گفتم:نكنه راستي راستي بخرداش.

نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 13:33 | لینک  |