تبليغاتX
مدادسیاه
بنویس تا زنده بمانی

خوشگل بود و حرف نداشت.زيبا و هوس انگيز با غمزه هايي كه چنگ به دلت مي انداخت و ضربانت تند تند مي زد.

شش ماه و يازده روز جان كندم تا به بهانه نشان دادن نقشه هاي ساختماني و تاييد او به دفتر مهندسي مان كشاندمش.عصر يك روز نه چندان دل انگيز تابستاني بعد از جلسه اي صنفي،سوار اتومبيل او شديم و راه افتاديم سمت دفتر.

سر چهارراه ها ،چراغ كه سبز مي شد،چنان پايش را از روي كلاچ برمي داشت و گاز مي داد كه جيغ لاستيك مي پيچيد تو گوش خيابان.تو دلم گفتم اگر همه كارهايش مثل رانندگي اش باشد ، خدا به دادم برسد امشب.

تو دفترمان نقشه ها را نشانش دادم . بعد با كلك نشاندمش روي مبل چرمي كنار تلويزيون . صورتش را كه نزديك آورد ، از بوي دهانش عق زدم و بالا آوردم روي دامنش .

نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 13:12 | لینک  | 

ما سه نفر بوديم.هر سه درس خوانديم.من نويسنده شدم،دومي هنرپيشه و سومي تاجر.

من از اعتياد نفله شدم،دومي با ايدز ريغ رحمت را سر كشيد،سومي تركيد و چهارمي آگاهانه به ريش همه ما خنديد!

نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 12:58 | لینک  | 

تو روزنامه نوشته بودند:هر سیگار پنج دقیقه از عمر را کوتاه می کند.

با یک حساب سرانگشتی متوجه شدم که حداقل ۱۵سال اضافه زندگی کرده ام.مفت چنگم بود. بعد از ۳سال ترک سیگار یک نخ پال مال از همسایه گرفتم و آتشش زدم و تمام دود را یکضرب فرو دادم تو ریه ام.

نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 13:14 | لینک  | 

داد زدم: حروم لقمه ول كن.خودت بودي،مگه نبودي!

پا به سن گذاشته بود،با سبيلي دم موشي و سفيد رو.بيني گوشتي اش به قاعده مشت بسته يك انسان بالغ و درشت اندام بود،با حفره هايي كه به زور خلال دندان در آن فرو مي رفت وكركهايي كم پشت كنار پره ها.خنديد،يك دندان فقط در فك بالا داشت كه روي لب سياه وشل پاييني اش مي درخشيد.

تاكسي داشت.اولين بار بود كه سوار پيكان لگنش مي شدم.تو بولوار كشاورز بوديم،نزديك بود دست به يقه شويم.يك هفته مانده بود به انتخابات رياست جمهوري.

مي گفت بايد به فلاني راي بديم.دليل آوردم كه نه، بايد به اون يكي راي بديم.موقع پياده شدن محترمانه به هم دري وري گفتيم.پس نشستم.كم مانده بود با همان دندانش گردنم را گاز بگيرد.

يك سال بعد براي دومين مرتبه ديدمش.لبخند كه زد نصف دندانش نبود،شكسته بود انگار.با يك مسافر كل كل مي كرد.دري وري مي گفت به زمين و زمان.

گفتم:خودت گفتي بايد به فلاني راي داد.

گفت:من؟ مرد حسابي من تا الان هنوز راي ندادم.

گفتم:پس عمه من بود؟ خودت بودي ديگه.

 موقع پياده شدن محترمانه به هم دري وري گفتيم.پس نشستم.پياده شد.ترمز دستي را كشيد.در عقب را باز كرد.دست به يقه شديم.با دندان نصف نيمه اش گردنم را گاز گرفت.

داد زدم:حروم لقمه ول كن.خودت بودي،مگه نبودي!

نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 15:30 | لینک  | 

ما به خاطر آموزش صحيح به فرزندانمان همه چيز داريم.از بچگي تو مدرسه بهشان ياد ميدهيم:

بابا نان داد/سارا بادام دارد/پدر اصغر باغ انار دارد/كوكب خانم گاز دارد/دهقان فداكار فانوس نفتي دارد/...

ژاپني ها به بچه هايشان ميگويند:

ريوزو نان نداد/اوشين بادام ندارد/پدر اي كي يوسان باغ تربچه ندارد/اجين را فلك زده است/پدراوشين از نداري نفله شده است/...

بچه هاي ژاپني وقتي بزرگ شدند از خوف قحطي و نداري كار ميكنند تا مثل اجين ،اوشين،ريوزو وهانيكو بدبخت نشوند.بچه هاي ما چون همه چيز داريم، پيزي را هم نمي كشند و قيد كار را مي زنند.ما همه چيز داريم.ما به خاطر آموزش صحيح به......

 

نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 13:49 | لینک  | 

روند رشد تحولات ادبي پس از مشروطه بايد بررسي شود

خبرگزاري فارس: يك داستان‌نويس با بيان اينكه روند رشد تحولات ادبي پس از مشروطه بايد بررسي شود گفت: در جريان مشروطه مردم از رعيت به ملت تغيير كردند و بسياري از لفظ‌هاي دربار به زبان آشنايي براي مردم تغيير يافت.

 

فرزام شيرزادي داستان‌نويس در گفت و گو با خبرنگار ادبي فارس، گفت: در همه دنيا نيازي نيست كه اتفاق بزرگي بيفتد تا ادبيات رشد چشمگيري كند. دنيا و زمان آن قدر به سرعت تغيير مي‌كند كه خواه ناخواه ديگر نيازي به پديده‌اي مانند انقلاب مشروطه نيست. ما نمي‌توانيم به سادگي دراين باره حكم صادر كنيم. چراكه دنياي ادبيات دنياي كشف و شهود است و اتفاق‌ها بسيار سريع به وقوع مي‌پيوندند.

 
وي افزود: انقلاب مشروطه باعث شد مردم ما از رعيت بودن به ملت تغيير كند.چرا كه با توجه به نيازهاي زمان پيش و به جلو مي‌رفت.

 
شيرزادي درباره رشد و سرعت فعاليت‌هاي ادبي پس از انقلاب مشروطه عنوان كرد: درباره روند رشد تحولات ادبي پس از مشروطه بايد تحقيق و پژوهش اجتماعي صورت گيرد و اين روند را ما تعيين نمي‌كنيم. سرعت تغييرات مقوله‌ايست كه متأثر از تحولات جهاني و اوضاع اجتماعي است. به تبع آن جرياناتي مثل ادبيات و شعر و داستان هم تغيير مي‌كند. چون در جريان مشروطه مردم از رعيت به ملت تغيير كردند، بسياري از لفظ‌هاي دربار به زبان آشنايي براي مردم تغيير يافت.

 
اين داستان نويس درباره نياز ادبيات امروز به فرآيندي مانند مشروطه خاطرنشان كرد: خواه ناخواه جريان مشروطه در ادبيات ما تأثيرگذار بوده است. چراكه هر تحول سياسي و اجتماعي در هر جاي دنيا بر روي ابعاد مختلف زندگي افراد تأثير دارد و زندگي سياسي و اجتماعي و فرهنگي آن‌ها را تغيير مي‌دهد.از اين رو ادبيات هم چون جزئي از پويايي زندگي اجتماعي را تشكيل مي‌دهد، از تغييرات بر حذر نيست.

نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 14:40 | لینک  | 

زماني گفته مي شد اشخاص زير خط فقر ، همانهايي هستند که درآمد ماهيانه شان کمتر از صد هزار تومان است. بعد اين رقم به دويست هزار تومان تغيير کرد . آن بنده خدايي که بنا به هر دليل موجه و غير موجهي غلط بی جا کرده است يا نزديکانش _ همسر و فرزند _ دچار ناراحتي شده اند انسان است. قناري کوهي نيست که با آب رودخانه يا کلوخ چشمه خودش را ضدعفوني کند . کلوخش کجا بود ؟ وقتي به بيمارستان رفته و سيصد هزار تومان بابت راديولوژي ، سي تي اسکن ، آندوسکپي و ... داده  کمر در آمدش دو نيم شده است. اين دريچه قلب مگر در و پنجره است که به همين راحتي تو ناصر خسرو خريد و فروش مي شود ؟ خدا آن روز را نياورد که طرف را به اتاق جراحي فرا بخوانند . هفده جور عمل وجود دارد. از پانصد هزار توماني گرفته تا شش ، هفت ميليوني . البته حکيم علفي هم موجود است. با همين تيغ صورت تراشي زخم را مي شکافد و علف کوهي مي چپاند تو آنجايي که ريش شده . آن بنده خدا که به هيچ عنوان قادر به پرداخت هزينه بيمارستان نيست ، آرزو مي کند که درد بي درمان مي گرفت و اين همه راه طي نمي کرد در دالون بيمارستانها و اين رقم هاي نجومي را تحويلش نمي دادند. او سارق نيست.  انسان است..

نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 1:46 | لینک  | 

 
يادداشتي بر رمان «آوريل شكسته» اثر: اسماعيل كاداره
از جهل تا فاجعه
• فرزام شيرزادي
131925.jpg
اشاره: «اسماعيل كاداره» به سال ۱۹۵۴ و زماني كه بيش از هجده سال سن نداشت، نخستين مجموعه شعرهايش را باعنوان «شعرهاي جواني» منتشركرد. چندسال بعد، هنگامي كه از روسيه به آلباني برگشت، مجموعه ديگري از شعرهاي خود را به نام «قرن من» انتشارداد. كوتاه زماني بعد، در عين ادامه به كار شاعري، مقام ادبي خود را به عنوان يك رمان نويس جوان و نوآور، بادواثر با نام هاي «كوهها به چه مي انديشند؟» و «موتيف هاي آفتابي» به اثبات رساند.يكي دو سال بعد، هنگامي كه پس از صرف وقت بسيار، نخستين رمان بزرگ خود را باعنوان «ژنرال ارتش مرده» نوشت و منتشركرد، به شهرت جهاني دست يافت.
اين رمان ابتدا در فرانسه منتشرشد و ظرف مدت كوتاهي به چند زبان بين المللي برگردانده شد و خبر از ظهور و حضور نويسنده اي داد كه عمق نگاه و انديشه اش، ضمن رويكرد دروني و ريشه اي به فرهنگ غني آلباني، افق هاي گسترده معناهاي بشري را در هر جغرافيا و در هرجاي جهان جست وجو مي كند.
***
اسماعيل كاداره درزماني كه ديواري ناديدني اما ظاهراً نفوذناپذير به دور كشورش كشيده شده بود و آلباني در نوعي تنهايي و انزواي سياسي تقريباً با كمتر كشور و دولتي رابطه متعارف و تفاهم آميز داشت، رمان ديگري را باعنوان «طبل هاي باران» به چاپ رسانيد. در اين رمان مبارزات استقلال طلبانه آلباني به رهبري اسكندربيك در قرن نوزدهم ميلادي بر ضد اشغالگران بيگانه، بازتابي حماسي يافته بود. اسماعيل كاداره، سپس در سال ۱۹۷۱ رمان «رويدادهاي شهرسنگي» را منتشركرد كه در آن به شرح و وصف دوران كودكي خود در شهر زادگاهش و به هنگام شوربختي هاي ناشي از وقايع جنگ دوم پرداخته بود. آنچه در ادامه سخن مي آيد، تأملي است بر رمان «آوريل شكسته» كه قاسم صفوي آن را به فارسي برگردانده است وبي گمان يكي از آثار برجسته اين داستان نويس آلبانيايي است.
آوريل شكسته، رمان موقعيت
برپايه نوعي تقسيم بندي كلي، «آوريل شكسته» را مي توان رمان متكي بر موقعيت دانست؛ چون آدمها و حتي اشيا در اين رمان اسير موقعيتي هستند كه سنگيني بي ترحم نوعي قانون بدوي از ديرباز به وجود آورده است و بر تداوم آن اصرارمي ورزد.
اين جا «موقعيت» مسلط و مستولي كمترين امكان و مجال را براي ابراز «شخصيت» به آدمها نمي دهد و كوچكترين تخطي از عرف و قواعدي كه از اعماق ذهنيت هاي منجمد قرون وسطايي برآمده و هرگونه موضوعيت را از دست داده، موجب وهن وطرد و مرگ مي شود.مكان وقوع حادثه و ماجراهاي «آوريل شكسته» سرزميني محصور و سرد و غالباً مه گرفته از فلات هاي بلندآلباني است؛ سرزميني كه خاموشي كوهها در آن درك منطقي و ساده زمان و مكان را پيچيده مي كند و ادراك انساني را به مرزهاي توهم مي كشاند.براين عرصه غمبار، خشن ترين جلوه سلطه موقعيت بر كوه نشينان روستايي، درآيين انتقام جويي و خونخواهي پايان ناپذير خلاصه مي شود.
طبق اين آيين افراد جوان از دو خانواده متخاصم ـ كه شايد با گذشت ساليان و طي شدن عمر چندنسل، علت و دليل بيهوده خصومت را ازيادبرده اند ـ بدون هيچ كينه و نفرت و بي هيچ انگيزه شخصي، به ضرب گلوله يكديگر را مي كشند؛ داستان از جايي شروع مي شود كه جواني بيست و شش ساله از خانواده «برشيا»، به نام «گيورگ»، در غروب يك روز سرد ماه مارس، بيرون از دهكده اي پرت افتاده از فلات هاي شمالي آلباني به كمين مي نشيند و جواني ديگر به نام «زف» از خانواده «كريه كيك» را به ضرب گلوله تفنگش مي كشد. محمل اين قتل خونخواهي است، چون مدتي پيش برادر گيورگ توسط مردي جوان از خانواده «كريه كيك» به قتل رسيده است.
آغاز اين چرخه منحوس و خونخواهي شوم و ظاهراً وقفه ناپذير براي دو خانواده «برشيا» و «كريه كيك» به هفتاد، هشتاد سال پيش بر مي گردد، به يك تصادف پوچ. حالا اين «گيورگ» است كه بلافاصله پس از ارتكاب قتل، به حكم قانون كذايي فلات، به حكم قانون خون، بايد نواري سياه بر آستين لباسش بدوزد تا به عنوان يك «قاتل ـ قرباني» به نوبه خود هدف گلوله طرف ديگر مخاصمه قرار بگيرد. پيران ده ابتدا براي او يك مهلت بيست و چهار ساعته از خانواده كريه كيك مي گيرند و بعد به او فرصتي يك ماهه داده مي شود؛ يعني از اواسط مارس تا ميانه آوريل. گيورگ مي داند كه پس از مهلت مقرر، كسي از خانواده مقتول سايه به سايه او را دنبال خواهد كرد تا به سوي سر يا قلب او شليك كند.
دلالتهاي چندمعنايي
به لحاظ ساختار نمايشي «آوريل شكسته» نيز چون هر داستان و رمان برجسته ديگري، از ظرفيت هاي نظرگاه متحرك اما پايبند به الزامهاي خود بهره مند است. زاويه ديد يا نظرگاه سوم شخص بنا به ضرورتهاي طرح كلي رمان چنان از سوي نويسنده با سنجيدگي به كار گرفته شده است كه مجموع چشم اندازهاي دروني و بيروني هر يك از اشخاص داستان، در نگاه خواننده و مخاطب نيز زنده مي شود. علاوه بر اين، اسماعيل كاداره، بر اساس نوع خاص هستي شناسي خود در خلق فضا و القاي موقعيتها توفيق يافته است، به نحوي كه در خلال ارائه هر تصوير، هر حركت و هر توقف، معناي مورد نظر كشف و دريافت مي شود. از اين گذشته، در قلمرو تأويل، رمان «آوريل شكسته» از دلالتهاي چند معنايي برخوردار است. با رجوع به آغاز رمان كه «گيورگ» در غروب روز هفدهم ماه مارس به كمين مي نشيند تا بالاخره «زف كريه كيك» را به ضرب گلوله تفنگش بكشد و با تأمل بر پايبندي داستان كه گيورگ در جاده و به هنگام شامگاهان روز هفدهم ماه آوريل هدف گلوله تفنگ ديگري قرار مي گيرد، ساخت ديواره وار اثر به خودي خود، معناي زيبايي شناختي مي گيرد و ضمناً با القاي نوعي انگاره هندسي نقش به تلويح معنا آفريني خود را ايفا مي كند. از اين گذشته، كل رمان داراي چند لايه مفهومي است و نويسنده ـ بدون آن كه مستقيماً داوري و نتيجه گيري كند ـ از يك سو ساخت فاجعه بار زندگي و مرگ را در موقعيتي كه سلطه نوعي قانوني بدوي، يكسره بر آن سايه هاي شوم گسترده، به زمينه اي براي تخيل و انديشيدن آزاد خواننده و مخاطب تبديل كرده است.
از سوي ديگر، با درنگي سنجيده بر عمق پيچيده مناسبات و عواطف انساني و با بهره گيري از يك مضمون كهن اما قوي و پرجاذبه، داستاني زنده و پرتپش را آغاز كرده، به پيش برده و در سزاوارترين جايگاه و مقطع ممكن و هماهنگ با قالب و هدفهاي كار خلاق خود، به پايان رسانده است.
از سوي ديگر، با درنگي سنجيده بر عمق پيچيده مناسبات و عواطف انساني و با بهره گيري از يك مضمون كهن اما قوي و پرجاذبه، داستاني زنده و پرتپش را آغاز كرده، به پيش برده و در سزاوارترين جايگاه و مقطع ممكن و هماهنگ با قالب و هدفهاي كار خلاق خود، به پايان رسانده است.
نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 13:41 | لینک  | 


امروز حدود یک سال و چندماه است که دنبال صفر کردن خلافی ماشینمم. به هر دری زدم کارساز نبود. وقتی گفتم روزنامه نگارم بیشتر پیچاندنم.ستوان دوم وظیفه پارسال شهریورماه در تجریش جریمه ام کرد.بعدکل کل کردیم با هم. هر چه فحش از طفولیت تا آن روز آموخته بود حواله داد به من. بی جواب نگذاشتم و جنباندمش.

 گفت:چهارصد تومان واست جریمه مینویسم.

تاکید کرد:خودم و رفقام.

سربازی اش آذر ماه پارسال تمام شده و به وعده اش عمل کرده است.پیش هر کی رفتم بی فایده بود.فقط سر آخر یکی از دوستان به هوای صفر کردن جریمه ها برگه خلافی را از من گرفت اما بعد از کلی جان کندن رساندش به ۲۰۰هزار تومان.انگار قلم سرباز مثل حکم برگشت ناپذیر بوده است.دوباره رفتم دنبال کم کردن جریمه های فضایی.

گفتند:۲۳۰هزار تومان شدهُ بپرداز چیزی نیست که! نمیدانم چرا فکر کردن من از دیوار مردم میرم بالا که ۲۳۰هزار تومان برایم رقمی نیست.گفتند:ثابت کن بی دلیل جریمه شدی.

گفتم:مگر خر پیر پس کله ام را گاز گرفته که هفته ای سه روز برم میدان تجریش و در محل ممنوع دور بزنم بعد هم جریمه تسلیمی بگیرم و بروم و بعد از آذرماه هم که سربازی آن سروان وظیفه موسوم به منصور روحی تمام میشود دیگر تو تجریش پیدایم نشود!

شانه بالا انداختند:کاریش نمیشه کرد.سربازیش تموم شده.هین طوری است که یک تجریش رفتن و حرف نزدن با موبایل ۴۰۰هزار تومان آب میخورد.بدون علامت تعجب.

نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 11:44 | لینک  |