«جي.دي.سلينجر» سال 1919 در نيويورك به دنيا آمد.داستاننويسي را از دوران نوجواني شروع كرد و اولين رمانش «ناطور دشت» را كه با آن به شهرت جهاني رسيد به سال 1951 منتشر كرد. در 1953 مجموعه 9 داستان را انتشار داد و تا سال 1961 كتاب مستقلي از او منتشر نشد؛ پس از آن كتاب «فرني و زويي» را به چاپ رساند و در سال 1963 داستان بلند «بالا بلندتر از هر بلندبالايي» را منتشر كرد.ادامه در (ایبنا)
بهرام صادقي 1363-1315 يكي از برجستهترين چهرههاي داستاننويسي يكصد ساله ايران است كه با مرور آثار اندكش (مجموعه داستان كوتاه «سنگر و قمقمههاي خالي» و داستان بلند «ملكوت») و دوباره و چندبارهخواني ماترك ادبي به ظاهر اندك او، ميتوان يك سر و گردن از بسياري مدعيان هياهوگر و «لانسه» شده عرصه قصهنويسي در دو دهه 30 و 40، برتر و بالاترش ديد.ادامه در (ایبنا)
صادقی، روایتگر عمیق تحولات بیوقفه بود
علیاصغر شیرزادی، در آستانه سالروز تولد بهرام صادقی، او را به لحاظ نوآوری در ساختار و مضامین داستانی، درخشانترین چهره داستاننویسی ایران، بعد از صادق هدایت دانست و گفت: صادقی تحول بیوقفه را عمیقا میبیند و درک میکند و در آثارش علاوه بر مناسبات انسانی، عمق مضحکه اندوهوار استبدادزدگی را بازگو میکند؛ بیآنکه لازم بداند سیاسی، ایدئولوژیک یا فلسفی ببیند.ادامه در (ایبنا)
ياري رساندن و كمك به همنوع رفتاري پسنديده و نيكوست. دنده هيچ خير رساني هنگام كمك خرد نخواهدشد، اما در برخي موارد بيم آن ميرود كه فك طرف جابهجا شود و با اندكي تأمل دست به حركتي بزند تا آن يارو هيچگاه به صرافت ياري نيفتد. ماجراي دوستي خالهخرسه كه بازگويياش لطفي ندارد، اما در روايات كهن نقلي است كه گفته ميشود شخصي پدرش آتش گرفته بود و وقتي او را پيش طبيب بردند، طبيب پرسيد چرا سروكله اين بنده خدا كبود شده. اطرافيان لب گشودند كه موقع آتش گرفتن با بيل خاموشش كردهايم. از اين رو مصداق اين حكايت هنوز باقي است.
آن پيرمرد بختبرگشتهاي كه اتومبيل رنو 30 سالهاش درست كنار ميدان هفتتير آتش گرفته و از گوشه كاپوت اتومبيلش آتش زباندرازي ميكند، سارق مسلح نيست و صبح به صبح پول پارو نميكند.
وقتي ماشينش آتش ميگيرد با ديلم گوشه كاپوت اتومبيل مالباخته را كج نكنيد و بعد هي زور و زور نزنيد تا كاپوت جلو ماشين غفلتي كنده شود.
آن كاپوت تخته سنگ نيست كه اهرم براي بلندكردنش ياري برساند. گلگير رنو به بدنه اش پيچ شده است و شامپانزه هم نميتواند آن را با اهرم جدا كند. اما ياريرسانها نميدانند و هي زور ميزنند. آن پيرمرد بدبخت كه تا نيمساعت پيش ميتوانست رنو اش را با پنجاههزارتومان روبراه كند، حالا بايد اتاق رنو را به كل عوض كند. چطور ميتوان به افراد خيرخواه و ناجيهاي بامروت گفت كه كاپوت رنو را ميتوان از جلو با باز كردن دو پيچ باز كرد. آن پيرمرد بيچاره يك شهروند است. پول ندارد اتاق رنو را عوض كند. با بيل شيشه خودرو او را نشكنيد.
آقاجان باور بفرماييد ما در عصر گفتوگوي تمدنها سير ميكنيم. يقه راننده پيكان را چرا ميپيچاني. سپرت ضربه خورده، فك پدرت را نشكاندهاند كه اينطور فحش آبنكشيده نثار راننده ميكني. آن راننده تاكسي كه زده به سپر اتومبيل شما جاسوس نيست. ساعت پنج صبح با كلهپاچهاي ها از خانه بيرون آمده و با نگهبانهاي دوازده نيمه شب به خانه اش باز گشته است. چرا زير بغلش را ميشكافي؟ هر چه ناسزا از كودكي تا الان ياد گرفتهاي را در جا نثار اين طفلك نكن . چرا فحش ميدهي آقا؟ حالا دو ثانيه بيشتر در صف بنزين منتظر بمان. باور كن راننده جلويي دشمن برادر تو نيست. كله نپرانيد براي هم. همه اين مشتها و انرژيهاي رها براي فهماندن و كلكل كردن، اگر در يك حركت محال به انرژي توليد مبدل شود، چين و ژاپن بايد بروند غازچراني را از كلاس اول بياموزند. چرا ميپيچي جلو اين بابا. باور كن اين بنده خدا با صدام حسين هيچ نسبتي ندارد و نداشته.باور كن نان سنگك كه گران شده به همشيره او ربطي ندارد.فحش نده به او. چرا پدرو مادرش را فحش ميدهي؟ پسرعمه او يا دختر دايياش چه گناهي كرده كه آن سوي دنيا ليچار حضرتعالي تنش را بلرزاند. اين بابا هيچ نسبتي با ترافيك ندارد، سعي نكن جلو اتومبيلش، موتوسيكلت ات را متوقف كني و او را وادار به جيغ كشيدن بكني. او هم زن و بچه دارد درست عين تو. گراني خانه هيچ ربطي به اين ننه مرده ندارد. او هم مغز دارد و مغزش سلول دارد و سلولهاي كوچك او هم به تنگ آمدهاند. فحش نده. آقاجان باور كنيد، ما در عصر گفتوگوي تمدنها سير ميكنيم... راننده جاسوس نيست به همشیره اش چه کار داری؟
پدر با مشت كوبيد تو جناق هرمز و نهيب زد: «نون مفت خورديهار شدي يابو.»
هرمز نون مفت نخورده بود. هار هم نشده بود و با يابو هم هيچ نسبتي نداشت.
پدر گفت: «بيوجدان عوضي، سيگار ميكشي؟ اون دختره تو رو سيگاري كرده.»
هرمز قبل از اينكه بخواهد با نيلوفر ازدواج كند، سيگار ميكشيد.
مادر گفت: «دختري كه آمد و با تو درباره زندگي و ازدواج حرف زد، بيحياست، زن زندگي نيست.»
كوروش كه برادر كوچك هرمز است، گفت: «فايدهاي نداره، اين جور دخترها به درد نميخورن. بايد بگردي يه پولدار پيدا كني.»
هرمز هيچ نگفت.
پدر گفت: «دايي رضاي تو هم عين خودت بود،بيخيال و يابو.»
مادر گفت: «وقتي رضا با نسرين ازدواج كرد جونشون در ميرفت واسه همديگه. ولي بعد كه اون بچه بدبخت به دنيا آمد، طلاق و طلاقكشون شد.»
مادربزرگ گفت: «به حق چيزهاي نديده و نشنيده. مگه آدم خودش زن زندگيشو تعيين ميكنه؟»
پدربزرگ گفت: «هر چي بابات ميگه درسته. زنت رو نبايد تا روز عروسي ببيني.» كوروش گفت: «اينجور عاشقيها مفت نميارزه.»
پدر گفت: «اگه يابو نبودي پاتو نميكردي تو يه كفش كه اين دختر رو ميخوام.»
مادر گفت: «صد رحمت به گوساله.»
هرمز هيچ نگفت. نفس عميقي ـ نه آنقدرها هم عميق نبود ـ كشيد. تلويزيون را برداشت و برد بالاي سرش و كوبيدش زمين. بعد يك چهارليتري بنزين از تو انباري آورد. همه فقط نگاهش ميكردند. حتي وقتي كبريت را روشن كرد.
پدرجان باور كن آن خوانندهاي را كه صدايش براي تو لذتبخش است شايد ديگران دوست نداشته باشند. صداي ضبط اتومبيلت را تا انتها زياد ميكني و بعد هر چهار شيشه را پايين ميكشي؟ كه چي ديسديسديس راه انداختهاي؟ برو تو بيابان و استريو را تا آخر زياد كن.
گوريلها و گنجشكهاي بيابان زبان ندارند كه اعتراض كنند. آن خواننده كه صدايش را عين بزغاله ميلرزاند، خيليها نميپسندد؛ چرا اگزوز موتور يا اتومبيلت را سوراخ ميكني؟ گاز ميدهي و لايي ميكشي؟ اعصاب آن پيرمرد در حاشيه خيابان خرد و خاكشير است. دندانهاي او ريخته و موهاي پس سرش هم. آمده ازبدبختي تو پارك نشسته، صداي جيغ لاستيك را در نياور. بلند بلند روي موتور آواز نخوان، مگر موتور تو بوق ندارد كه سوت بلبلي ميزني. چراغ قرمز است. دو تا بوق بنزي تپاندهاي زير باك كه چه بشود؟ حال ميكني با صدايش؟ به خدا خيليها بدشان ميآيد. مگراينجا جبهه جنگ است كه با موتور تريل از روي جدول ميپري؟ نكنيد همچين.
پس از دو سه بار تقاضا،اصرار ميكنند و بعد بيم آن ميرود كه آويزانتان شوند و با تكنيكي خاص و مدرن پول نقد بخواهند.
بدقلقي نكنيد با اين گداها، چون يكهو كلهشقبازي در ميآورند و دكودندهتان را له و لورده ميكنند.
بهتر است هرچه پول در جيب داريد بدهيد به آنها. دو دستي چك مسافرتي تقديمشان كنيد تا كار به جاهاي نازك نكشد.
آنچه از ظاهر امر هويداست، نبايد با آنها كلكل كرد، چون بسياري شان قوي هستند و جسور در ليچار بار كردن و اگر شما قصد سر به سر گذاشتنشان را داشته باشيد، يقيناً كلهپا خواهيد شد.
فعلاً اينطوريهاست،اين روزها هر چه را در مي آوريد و نمي آوريد بايد بدهيد.خب بايد بدهيد ديگر.اين كه گله ندارد.يعني هر چه پول داريد بايد تقديم كنيد!
لازم است متين برخورد كنيد و چگونگي مواجهه با گدايان پول زور بگير را بلد باشيد. اگر نشد چاره اي نيست.اين رسم اين روزهاست.تقديم كنيد. فقط بدقلقي نكنيد.
هوا گرم بود.انگار آتش مي باريد از آسمان.
پيرمرد لاغر و لندوكي با موهاي يك دست سفيد كه آب و شانه شان كرده بود يكباره افتاد زمين.
افتاد كنار پياده رو. حالش به هم خورد و چيزي نمانده بود تا پس برود و ريغ رحمت را سر بكشد. عدهاي حلقه زدند دورش و نوشابه مانده زير گرما را فيالفور از تو جعبه بيستوچهارتايي دكاني كه تو پياده رو روبروي محل حادثه بود قاپيدند و روانه حلقوم او كردند. بعد خواباندندش كنار باغچه پر از لجن.مردي پايش تا زانو رفت تو لجن هاي باغچه.روي كف پاي چپ سريد و با كپل برجسته اش قايم افتاد روي قفسه سينه پيرمرد.پيرمرد هقي كرد و كاملا از حال رفت. دو نفر ديگر ته مانده نوشابه تو شيشه را به زور مي ريختند تو دهن پيرمرد آسيب ديده.دهانش قفل شده بود.يكي شان خودكار بدنه فلزي اي را به زور هل مي داد لاي دندان هاي پيرمرد تا باقيمانده نوشابه تو دهانش جاري شود.دو سه جرعه نوشابه سياه از كنار دهان و گوش پيرمرد شياري باز كرده بودند و سرازير شدند تو موهايش.مرد كپل درشت زير لب فحش مي داد. سه مرغ كه دو تاشان لگهورن بودند آن سوتر از لجن ها كه محل نسبتا امني بود به زمين نوك مي زدند.
يكي از دو مرد_آن مردي كه فحش مي داد نه_ كوتاه داد كشيد:چي كار مي كني حيوون؟زدي لثه اش رو شكافتي.باريكه اي خون از گوشه لب پيرمرد جاري بود.مردي كه تا زانو لجن مال شده بود به زور تكاني به هيكل گردش داد و انگار زانو ،مچ،ران،كف پا يا جاي ديگرش آسيب ديده باشد لنگان از تو باغچه آمد سمت پيرمرد و آن دو نفر.بالاخره يك جايي اش آسيب ديده بود،چون مي لنگيد.چند رهگذر متفرقه هم ايستاده بودند به تماشا.مرد لجني شده يك ريز دري وري مي گفت:«مادر قحبه سنگيني شو انداخت رو من.» و با پاي لنگش پيرمرد را كه نوشابه و خونابه رو صورت چروكيده اش نقش بسته بود تهديد كرد.يكي از آن دو مرد گفت:«يابو چي كار مي كني؟»لجن مال گفت:«يابو هيكلته عن آقا.»در چشم بر هم زدني دست به يقه شدند.تعداد عابران عبوري متفرقه تماشاچي بيشتر شد.يكي از آن دو مرد با خودكار بدنه فلزي اش دو سه مرتبه محكم زد تو پك و پهلوي لجن مال گامبو.هر چه فحش از كودكي تا آن روز ياد گرفته بودند حواله هم دادند.از همشيره هاي هم شروع كردند و رسيدند به زن و عمه و والدينشان. مرد لجني شده پس پسكي رفت و پشت پايش گرفت به پيرمرد محتضر و دوباره_اين بار مستقيم و با هر دو كپل_ افتاد روي جناق سينه پيرمرد.هيچ صداي هقي از پيرمرد نيامد.حسابي كه همديگر را زدند، از نفس افتادند.عابران نظاره مي كردند.جوان اتو كشيده اي پيش آمد و زانو زد و گوشش را گذاشت روي سينه پيرمردي كه آثار باقيمانده از لجنهاي روي نشيمنگاه مرد چاق لجني شده روي پيراهن چهار خانه اش مانده بود. برخاست دستي به موهاي وز وزي بلندش كه از پشت بسته بود كشيد. نگاهي به دو دختري انداخت كه خوش اندام بودند وفريبنده و هاج و واج نگاه مي كرند.با ناراحتي اي ساختگي گفت:«تموم كرده.»
دوباره زانو زد و گوش چپش را گذاشت رو سينه پيرمرد.كف دستش را هم گذاشت روي آسفالت.ناخن هاي دستش بلند بود و شبيه بيل و زير ناخنها ها چرك و سياه بودند. برخاست و عالمانه سرش را تكان داد به بالا و پايين: «بعله مرده .تموم كرده دوستان.»
دو دختر به اتفاق جيغ كوتاهي كشيدند.يكي شان گفت مطمئنيد؟
- بله، نفس نميكشه.در ثاني من پزشكم!
- بعد رو به آنها لبخند زدو گفت:«شما مي شناختيد اش خانم ها؟»
- نه،اما حيوونكي راستي راستي مرد؟
- بعله.
دو مرد ياري رسان و آن يكي كه لجني شده بود غيبشان زد.در پلك بر هم زدني گريختند. كم كم تماشاچيان هم غيبشان زد.پزشك ناخن چرك هم با فاصله اندكي از دختران به سمت شرق تهران در پياده رو داغ به راه افتاد.هر يك رفتند.جسد پيرمرد كه واقعا مرده بود تا ساعتها تو پياده رو بود.هوا گرم گرم بود و راستي راستي آتش مي باريد از آسمان.
اميد داشته باش. بخند. غصه نخور. لبخند بزن. چاي بنوش، صفا كن.
به هيچوجه به فكر پول نباش. نان خشك سق بزن و به فكر نواله فردا نباش. تو حتماً ميتواني شكم امروزت را با نان فردا پر كني. هر كه گفته نميتواني، اشتباه كرده است. لابد پرت و پلا گفته است. سعي كن با اتوبوس در شهر و حتي خارج از شهر رفت و آمد كني. هيچوقت حتي فكر سوار شدن مينيبوس هم به سرت نزند. بليت شركت واحد تهيه كن و طي مسير كن. اگر كفش تو گشته پاره پاره، به فكر اين نباش كه هين روزها به صرافت خريد پاپوش بيفتي. دست دوم آن هست اگر بروي بازار سيد اسماعيل يا طرفهاي چهارراه سيروس، حتماً يافت خواهي كرد. سعي كن هيچگاه كنجكاو نباشي. از جست و جو بپرهيز. تخمه بخر و برنامههاي تلويزيون را ببين،فوتبال نگاه كن و تخمه بشكن. دنيا زيبا و قشنگ است. توصيههاي ايمني را جدي بگير و نگير. ضمناً به فكر لباس و شلوار نو هم نباش. هميشه اميد داشته باش تا يكهو سكته قلبي بيايد سراغت. نفله و بعداً خلاص ميشوي. پس اميد را از دست نده . غصه نخور. لبخند بزن. چاي بنوش. صفا كن.
مجموعه داستان ديگري از فرزام شيرزادي با نام «همه ما و 33 داستان» منتشر ميشود.
به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)
نويسنده آزاد ترين موجودات است
نشست نقد و بررسي مجموعه داستان«سهشنبه قرقي»، نوشته فرزام شيرزادي، عصر ديروز(چهارشنبه، 21 مرداد) در سراي اهل قلم برپا شد. در اين نشست، شيرزادي، نويسنده را آزادترين انسانها و موجودات دانست و محمدحسين محمدی ورود شيرزادي به برخي موضوعات در داستان را، جسارتآميز توصيف كرد.ادامه در (ایبنا)
|
با دريافت مجوز نشر براي كتابي دربارهي شاملو، ادامه در(ایسنا) |
محسن زینالعابدین: فرزام شیرزادی در مجموعه داستان «سهشنبه قرقی» که نخستین مجموعه داستان کوتاه او محسوب میشود، داستانهایی از سالهای 76 تا 82 خود را در آن گنجانده است.
ادامه مطلب در روزنامه(خبر)
