محسن زینالعابدین: فرزام شیرزادی در مجموعه داستان «سهشنبه قرقی» که نخستین مجموعه داستان کوتاه او محسوب میشود، داستانهایی از سالهای 76 تا 82 خود را در آن گنجانده است.
ادامه مطلب در روزنامه(خبر)
مرد ميانسال كه سال ها بود شغل درست و درماني نداشت و هميشه هشتش گرو نه اش بود به خانه اش آمد و ديد از هيچكس خبري نيست. اسم اين مرد پارسا رافت نيا بود.
نه زني و نه زنبيلي و نه بچه اي و انگاري پسر ارشدش «جليل مهندس» هم او را تنها گذاشته بود.
در يخچال را كه لولايش ريغش هم درآمده بود، بازكرد و نه نشاني از آب ديد و نه نان و انگار در بياباني پرت و برهوت و دورافتاده اسيرشده است.
عجب معركه اي بود. نمي دانست بگريزد يا بماند كه تاب ماندن هم نداشت...
ادامه مطلب
آخر سر نفهميديم زرد آلو در پايتخت كشور باستانيمان چه قيمتي دارد. يك جا كيلويي 2090 تومان مي فروشند و درست دو چهارراه آنطرفتر مغازهاي با سنگفرش مرمر، وسط زردآلوهاي تلنبار شده چوبي چپانده كه روي آن مقوايي است و عدد 3400 مردمك چشم را تنگ و تنگتر ميكند. بعد صمد سبزيفروش كه انگشتهاي دستش از كار زياد اندازه خيارشور شده استدلال براي نرخ ميوهها ميآورد. او در حالي كه با يك تير دو نشان ميزند، يعني با دست چپ كشاله ران را ميخارد و با انگشت سبابه دست راست، گوشه چشم يا حفرههاي پاييني را كنكاش ميكند، لب ميگزد: «زردآلوش زردآلوستها... يك يك ...» و گمان ميكند كه مشتري زدآلو را عقيق ديده يا نقره.
صمد سبزيفروش متين است و بد عادت. ناراحت ميشود از جدا كردن ميوهها. دوست دارد زردآلوهاي له شده را هم بريزد تو كيسه و بدهد به مشتري. او دو رو نيست و اين كار را جلو چشم مشتري انجام ميدهد. او به سوا كردن ميوه ها حساس است و در اين باره تعصب دارد. اگرهم مشتري پكر شود، ميوهها را در يك حركت غافلگيرانه خالي ميكند سر جايش و مشتري تو خماري بايد زل بزند به چوب چپانده شده وسط ميوهها وبايد شش هفت چهارراه ديگر راه گز كند تا بلكهزدآلو، اين ميوه نازنين را بيابد. البته اگر جاي ديگر قيمت دوبله نباشد تا او ناچار شود سرافكنده و شرمنده چون خطاكاري نادم گردن خمانده و سيماي زيباي صمد را دوباره رؤيت كند. زنده باد زدآلو.
| گفتگو با فرزام شیرزادی در مورد سابقه ی کار او در نویسندگی(بخش نخست) |
ایران صدا: در این برنامه ی گفتگو با ادبیات، اولین بخش از گفتگو با فرزام شیرزادی را تقدیمتان می کنیم.
فرزام شیرزادی در سال 1356 در تهران به دنیا آمد. او علاوه بر نویسندگی به روزنامه نگاری نیز می پردازد. کتابهای "روشن تر از آبی"، "ما سه نفر" و...(رادیو فرهنگ-برنامه با ادبیات)
آقا تقي ساكن تهران است. از مصيبت هايي كه هر آن گريبان او را مي گيرد و تا مرز شرحه شرحه كردن پيش مي بردش، مي گذريم و يك باره مي رسيم به يك اتفاق شايد خيلي ساده. پس از هفته ها كه آقا تقي، بدعنقي همسر و اولادش را براي مخدوش بودن تصوير كانال تلويزيوني به جان خريده بود، در يك عصر دل انگيز بهاري بر آن شد تا راه چاره اي اساسي بيابد و دخل مخدوشي و اينجور حرف ها را بياورد. پس از كلي فكر كردن و فسفر مغز هدر دادن و چند ليوان چاي خوردن و دخل دو سه شيريني كله گربه اي را كه از چند روز پيش باقي مانده آوردن...
ادامه مطلب
ادامه خبر در(ایبنا)
درود و نوروز مبارک.این داستان«گوساله دختر باز» برگرفته از مجموعه داستان« سه شنبه قرقی»است که نشر افق آن را تا شروع نمایشگاه بین المللی کتاب تهران(اردیبهشت ۱۳۸۸)منشر خواهد کرد.ارادتمند و باز هم نوروز مبارک.
گوساله دختر باز/داستان کوتاه
گواهینامه ام را پاره کردم . کارت دانشجویی ام را پاره کردم . کارت پایان خدمت ندارم،اگر داشتم آن را هم پاره می کردم. بابام داد زد و گفت:
"هر گوری که می خوای بری برو."
بابام گفت:
"اون دختره به درد زندگی نمی خوره."
مامان گفت:
"دختری که دوست پسر داره زن زندگی نیست."
بابا گفت:
"اگه بخوای با اون ازدواج کنی گه می مالم به دهنت ، پشمم نمی ذارم کف دستت، چه برسد به پول."
گفتم:
"پشم خودتی ."
بابا، با کف دست تپلش محکم و بی هوا کوبید تو لب و لوچه ام. فحشش دادم. زورم به بابا نمی رسد . بابا بر و بازوی کت و کلفتی دارد. بابا دلال ماشین است . بابا پنج تا خانه دارد . یک آپارتمان هم تازگی ها طرف سوهانک خریده است.
بابا گفت :
" مال مفت خوردی که این طوری هار شدی. می پری به من بی شرف؟"
ادامه مطلب
شيرزادي: نگاه علومي به شخصیتها، آزاد است
مهم این است که راست بگویی
(منتشر شده در اعتماد ملی امروز) فرزام شیرزادی :بهرام صادقي 1363-1315 يكي از برجستهترين چهرههاي داستاننويسي يكصد ساله ايران است كه با مرور آثار اندكش ُمجموعه داستان كوتاه «سنگر و قمقمههاي خالي» و داستان بلند «ملكوت» و دوباره و چندبارهخواني ماترك ادبي به ظاهر اندك او، ميتوان يك سر و گردن از بسياري مدعيان هياهوگر و «لانسه» شده عرصه قصهنويسي در دو دهه 30 و 40، برتر و بالاترش ديد. اين نويسنده كه شايد پربيراه نباشد اگر او را داراي بارقهاي از نبوغ بدانيم، با نوشتن چند داستان كوتاه نو، بسيار زود درخشيد...
ادامه مطلب
بوتزاتي ،قصهگوي كمنظير
«دينو بوتزاتي» 16 اكتبر سال 1906در شهر بلونو از شهر هاي استان ونيز ايتاليا به دنيا آمد. پدر او، پروفسور جوليو چهزاره در دانشگاه حقوق پاويا و بوكوني ميلان، حقوق بينالملل تدريس ميكرد و مادرش آخرين حلقه از خانوادهاي اشرافي بود. از آثار درخشان اين داستاننويس ميتوان به «بارنابوي كوهستان»، «صحراي تاتارها»، «حمله معروف خرسها به سيسيل»، «كتاب پيپها»، «طنز تخيلي»، «سقوط باليورنا» و... اشاره كرد. در ايران برخي از آثار او به فارسي ترجمه شده است كه از ميان مترجمان آثار بوتزاتي به فارسي «محسن ابراهيم» سهم بيشتري دارد
... ادامه در خبرگزاری کتابمامان گفت: «پسر گلم وقتي بزرگ شد بايد دكتر بشه.»
مامان هشت كلاس درس خوانده بود.
بابا گفت: «دخترم يا مهندس ميشه يا دكتر.»
بابا مهندس بود.مغازه طلا فروشي هم داشت.بيشتر از مامان، بابا گردنبند هاي كت و كلفت دوست داشت.
عمه گفت: «دخترم جراح ارتوپد ميشه و پاها مو خوب مي كنه.»
عمه پوكي استخوان داشت. بعد از ناهار هم وقت و بي وقت آروغ مي زد.عمه خيلي مهربان بود.
خاله گفت:«پسرم دندون پزشك ميشه تا دندوناي مامانشو درست كنه.»
خاله سيزده سال اش بوده كه آبستن شده و بچه اش دنيا آمده.چند تا از دندان هاي خاله از طلا بود.
بابا بزرگ گفت: «نوه هام بايد جراح مغز بشن و همه تون رو نجات بدن.»
بابا بزرگ شوخ و شنگ بود. بابا بزرگ خيلي بگو و بخند بود، اما هر جا تا حالا كار كرده بود اخراجش كرده بودند.يك بار هم پليس آمده بود دنبالش برده بودش.
بچهها بزرگ شدند. دو سه تا شان دكتر و مهندس وچندتايي هم ولگرد شدند و پي يللي تللي رفتند.
بابا به يكي از آنها كه دكتر شده بود، گفته بود كه اگر پزشك نشود با مشت و لگد از خانه مياندازد اش بيرون.
هيچكس واسه حرف هاي پدربزرگ تره خرد نكرد. پدربزرگ گفت: «عين پشگل دكتر و مهندس ريخته، بريد پي اقتصاد و سياست تا تو گل نمونيم عين خر.»
پدربزرگ خودش ميخواست جراح مغز شود.اما پليس آمد و بردش.
راننده تاكسي ته ريش تُنكي داشت. صورتش مثلثي بود و موقع دنده عوض كردن انگار تيك عصبياش بگيرد و نگيرد شانه چپش را يكباره بالا ميانداخت. پشت سرش با دو نفر ديگر چپيده بوديم كنار هم روي صندلي هاي پيكان. دختر لاغر و وارفته اي كه جلو نشسته بود، نرسيده به «هفت تير» پياده شد و منتظر ماند تا باقي پولش را بگيرد.
مكثي كرد و بعد جيغ خفه و بريده اي كشيد:
ـ دو تا چهارراه چارصد تومن ؟
ـ پس چقدر ميشه؟ مفتكي خوبه؟
ـ دويست تومنه . هر روز دارم همينو ميدم.
راننده در حالي كه دنده عوض مي كرد گفت: «خرده ندارم واسه بقيهاش.» و گاز داد و رفت.
مرد ميانسال كنار من هم پياده شد. پانصد توماني داد. بعد گفت: «دويست تومن ميشه آقا،نه چارصد تومن.» راننده خونسرد دنده چاق كرد و گفت: «پول خرد ندارم.»
مسافر سوم پسري بود بيست و سه چهار ساله كه جاي هفت هشت تا شكستگي كهنه و نو روي سر تراشيده اش بود. راننده از او هزار تومان گرفت و بي آنكه چيزي بگويد، كلاج را رها كرد و گاز داد و رفت. نرسيده به پل سيد خندان پياده شدم و رفتم.
راننده بوق زد و كله پيكان اش را گرفت سمتم :
ـ او هوي يابو ، كرايهات،كرايهات ؟
پا تند كردم سمت پياده رو و سر برگرداندم سمتش:
- يابو باباته ننه سگ،خرده ندارم...
پروفسوري به نام آقاي«م» كه تخصص رياضيات داشت پس از سال ها زندگي در فرنگ به سرزمين مادرياش ايران بازگشت. هزار و يك جا رفت و گفت كه بنده پروفسور فلاني هستم و متخصص رياضيات و فيزيك و هر كاري از دستم برآيد حاضرم انجام بدهم.
تحويلش نگرفتند و غم نان چنان به او آورد فشار كه ناچار در بلديه به عنوان رفتگر استخدام شد.
چند صباحي گذشت و او همچنان سخت كار ميكرد و دم نميزد و به كسي نميگفت كه استاد رياضي است و در فرنگ برو و بيايي داشته.
يك روز بخشنامه آمد كه همه رفتگرها بايد درس بخوانند و ديپلم بگيرند.
آقاي«م» هم سر كلاس رفت و پاي درس آقا معلم نشست. باز هم دم نزد كه چهكاره است. چون امكان داشت پيشه اش را از دست بدهد.يك روز معلم او را صدا كرد تا بيايد پاي تخته و مساحت دايرهاي را با قطر هفده و نيم متر محاسبه كند.
آقاي«م» رفت پاي تخته، ولي هر چه به ذهنش فشار آورد فرمول ( s = 3.14*r2) به خاطرش نيامد و فقط شيوه انتگرالگيري يادش آمد. براي اينكه بو نبرند با سواد است تا مبادا بي شغل شود، برگشت سمت شاگردان كلاس تا يكي از آنها تقلب برساند. همين كه سربرگرداند، ديد و شنيد كه همه زير لب ميگويند: «انتگرال،انتگرال...»
