پس از دو سه بار تقاضا،اصرار ميكنند و بعد بيم آن ميرود كه آويزانتان شوند و با تكنيكي خاص و مدرن پول نقد بخواهند.
بدقلقي نكنيد با اين گداها، چون يكهو كلهشقبازي در ميآورند و دكودندهتان را له و لورده ميكنند.
بهتر است هرچه پول در جيب داريد بدهيد به آنها. دو دستي چك مسافرتي تقديمشان كنيد تا كار به جاهاي نازك نكشد.
آنچه از ظاهر امر هويداست، نبايد با آنها كلكل كرد، چون بسياري شان قوي هستند و جسور در ليچار بار كردن و اگر شما قصد سر به سر گذاشتنشان را داشته باشيد، يقيناً كلهپا خواهيد شد.
فعلاً اينطوريهاست،اين روزها هر چه را در مي آوريد و نمي آوريد بايد بدهيد.خب بايد بدهيد ديگر.اين كه گله ندارد.يعني هر چه پول داريد بايد تقديم كنيد!
لازم است متين برخورد كنيد و چگونگي مواجهه با گدايان پول زور بگير را بلد باشيد. اگر نشد چاره اي نيست.اين رسم اين روزهاست.تقديم كنيد. فقط بدقلقي نكنيد.
هوا گرم بود.انگار آتش مي باريد از آسمان.
پيرمرد لاغر و لندوكي با موهاي يك دست سفيد كه آب و شانه شان كرده بود يكباره افتاد زمين.
افتاد كنار پياده رو. حالش به هم خورد و چيزي نمانده بود تا پس برود و ريغ رحمت را سر بكشد. عدهاي حلقه زدند دورش و نوشابه مانده زير گرما را فيالفور از تو جعبه بيستوچهارتايي دكاني كه تو پياده رو روبروي محل حادثه بود قاپيدند و روانه حلقوم او كردند. بعد خواباندندش كنار باغچه پر از لجن.مردي پايش تا زانو رفت تو لجن هاي باغچه.روي كف پاي چپ سريد و با كپل برجسته اش قايم افتاد روي قفسه سينه پيرمرد.پيرمرد هقي كرد و كاملا از حال رفت. دو نفر ديگر ته مانده نوشابه تو شيشه را به زور مي ريختند تو دهن پيرمرد آسيب ديده.دهانش قفل شده بود.يكي شان خودكار بدنه فلزي اي را به زور هل مي داد لاي دندان هاي پيرمرد تا باقيمانده نوشابه تو دهانش جاري شود.دو سه جرعه نوشابه سياه از كنار دهان و گوش پيرمرد شياري باز كرده بودند و سرازير شدند تو موهايش.مرد كپل درشت زير لب فحش مي داد. سه مرغ كه دو تاشان لگهورن بودند آن سوتر از لجن ها كه محل نسبتا امني بود به زمين نوك مي زدند.
يكي از دو مرد_آن مردي كه فحش مي داد نه_ كوتاه داد كشيد:چي كار مي كني حيوون؟زدي لثه اش رو شكافتي.باريكه اي خون از گوشه لب پيرمرد جاري بود.مردي كه تا زانو لجن مال شده بود به زور تكاني به هيكل گردش داد و انگار زانو ،مچ،ران،كف پا يا جاي ديگرش آسيب ديده باشد لنگان از تو باغچه آمد سمت پيرمرد و آن دو نفر.بالاخره يك جايي اش آسيب ديده بود،چون مي لنگيد.چند رهگذر متفرقه هم ايستاده بودند به تماشا.مرد لجني شده يك ريز دري وري مي گفت:«مادر قحبه سنگيني شو انداخت رو من.» و با پاي لنگش پيرمرد را كه نوشابه و خونابه رو صورت چروكيده اش نقش بسته بود تهديد كرد.يكي از آن دو مرد گفت:«يابو چي كار مي كني؟»لجن مال گفت:«يابو هيكلته عن آقا.»در چشم بر هم زدني دست به يقه شدند.تعداد عابران عبوري متفرقه تماشاچي بيشتر شد.يكي از آن دو مرد با خودكار بدنه فلزي اش دو سه مرتبه محكم زد تو پك و پهلوي لجن مال گامبو.هر چه فحش از كودكي تا آن روز ياد گرفته بودند حواله هم دادند.از همشيره هاي هم شروع كردند و رسيدند به زن و عمه و والدينشان. مرد لجني شده پس پسكي رفت و پشت پايش گرفت به پيرمرد محتضر و دوباره_اين بار مستقيم و با هر دو كپل_ افتاد روي جناق سينه پيرمرد.هيچ صداي هقي از پيرمرد نيامد.حسابي كه همديگر را زدند، از نفس افتادند.عابران نظاره مي كردند.جوان اتو كشيده اي پيش آمد و زانو زد و گوشش را گذاشت روي سينه پيرمردي كه آثار باقيمانده از لجنهاي روي نشيمنگاه مرد چاق لجني شده روي پيراهن چهار خانه اش مانده بود. برخاست دستي به موهاي وز وزي بلندش كه از پشت بسته بود كشيد. نگاهي به دو دختري انداخت كه خوش اندام بودند وفريبنده و هاج و واج نگاه مي كرند.با ناراحتي اي ساختگي گفت:«تموم كرده.»
دوباره زانو زد و گوش چپش را گذاشت رو سينه پيرمرد.كف دستش را هم گذاشت روي آسفالت.ناخن هاي دستش بلند بود و شبيه بيل و زير ناخنها ها چرك و سياه بودند. برخاست و عالمانه سرش را تكان داد به بالا و پايين: «بعله مرده .تموم كرده دوستان.»
دو دختر به اتفاق جيغ كوتاهي كشيدند.يكي شان گفت مطمئنيد؟
- بله، نفس نميكشه.در ثاني من پزشكم!
- بعد رو به آنها لبخند زدو گفت:«شما مي شناختيد اش خانم ها؟»
- نه،اما حيوونكي راستي راستي مرد؟
- بعله.
دو مرد ياري رسان و آن يكي كه لجني شده بود غيبشان زد.در پلك بر هم زدني گريختند. كم كم تماشاچيان هم غيبشان زد.پزشك ناخن چرك هم با فاصله اندكي از دختران به سمت شرق تهران در پياده رو داغ به راه افتاد.هر يك رفتند.جسد پيرمرد كه واقعا مرده بود تا ساعتها تو پياده رو بود.هوا گرم گرم بود و راستي راستي آتش مي باريد از آسمان.
اميد داشته باش. بخند. غصه نخور. لبخند بزن. چاي بنوش، صفا كن.
به هيچوجه به فكر پول نباش. نان خشك سق بزن و به فكر نواله فردا نباش. تو حتماً ميتواني شكم امروزت را با نان فردا پر كني. هر كه گفته نميتواني، اشتباه كرده است. لابد پرت و پلا گفته است. سعي كن با اتوبوس در شهر و حتي خارج از شهر رفت و آمد كني. هيچوقت حتي فكر سوار شدن مينيبوس هم به سرت نزند. بليت شركت واحد تهيه كن و طي مسير كن. اگر كفش تو گشته پاره پاره، به فكر اين نباش كه هين روزها به صرافت خريد پاپوش بيفتي. دست دوم آن هست اگر بروي بازار سيد اسماعيل يا طرفهاي چهارراه سيروس، حتماً يافت خواهي كرد. سعي كن هيچگاه كنجكاو نباشي. از جست و جو بپرهيز. تخمه بخر و برنامههاي تلويزيون را ببين،فوتبال نگاه كن و تخمه بشكن. دنيا زيبا و قشنگ است. توصيههاي ايمني را جدي بگير و نگير. ضمناً به فكر لباس و شلوار نو هم نباش. هميشه اميد داشته باش تا يكهو سكته قلبي بيايد سراغت. نفله و بعداً خلاص ميشوي. پس اميد را از دست نده . غصه نخور. لبخند بزن. چاي بنوش. صفا كن.
مجموعه داستان ديگري از فرزام شيرزادي با نام «همه ما و 33 داستان» منتشر ميشود.
به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)
نويسنده آزاد ترين موجودات است
نشست نقد و بررسي مجموعه داستان«سهشنبه قرقي»، نوشته فرزام شيرزادي، عصر ديروز(چهارشنبه، 21 مرداد) در سراي اهل قلم برپا شد. در اين نشست، شيرزادي، نويسنده را آزادترين انسانها و موجودات دانست و محمدحسين محمدی ورود شيرزادي به برخي موضوعات در داستان را، جسارتآميز توصيف كرد.ادامه در (ایبنا)
|
با دريافت مجوز نشر براي كتابي دربارهي شاملو، ادامه در(ایسنا) |
محسن زینالعابدین: فرزام شیرزادی در مجموعه داستان «سهشنبه قرقی» که نخستین مجموعه داستان کوتاه او محسوب میشود، داستانهایی از سالهای 76 تا 82 خود را در آن گنجانده است.
ادامه مطلب در روزنامه(خبر)
مرد ميانسال كه سال ها بود شغل درست و درماني نداشت و هميشه هشتش گرو نه اش بود به خانه اش آمد و ديد از هيچكس خبري نيست. اسم اين مرد پارسا رافت نيا بود.
نه زني و نه زنبيلي و نه بچه اي و انگاري پسر ارشدش «جليل مهندس» هم او را تنها گذاشته بود.
در يخچال را كه لولايش ريغش هم درآمده بود، بازكرد و نه نشاني از آب ديد و نه نان و انگار در بياباني پرت و برهوت و دورافتاده اسيرشده است.
عجب معركه اي بود. نمي دانست بگريزد يا بماند كه تاب ماندن هم نداشت...
ادامه مطلب
آخر سر نفهميديم زرد آلو در پايتخت كشور باستانيمان چه قيمتي دارد. يك جا كيلويي 2090 تومان مي فروشند و درست دو چهارراه آنطرفتر مغازهاي با سنگفرش مرمر، وسط زردآلوهاي تلنبار شده چوبي چپانده كه روي آن مقوايي است و عدد 3400 مردمك چشم را تنگ و تنگتر ميكند. بعد صمد سبزيفروش كه انگشتهاي دستش از كار زياد اندازه خيارشور شده استدلال براي نرخ ميوهها ميآورد. او در حالي كه با يك تير دو نشان ميزند، يعني با دست چپ كشاله ران را ميخارد و با انگشت سبابه دست راست، گوشه چشم يا حفرههاي پاييني را كنكاش ميكند، لب ميگزد: «زردآلوش زردآلوستها... يك يك ...» و گمان ميكند كه مشتري زدآلو را عقيق ديده يا نقره.
صمد سبزيفروش متين است و بد عادت. ناراحت ميشود از جدا كردن ميوهها. دوست دارد زردآلوهاي له شده را هم بريزد تو كيسه و بدهد به مشتري. او دو رو نيست و اين كار را جلو چشم مشتري انجام ميدهد. او به سوا كردن ميوه ها حساس است و در اين باره تعصب دارد. اگرهم مشتري پكر شود، ميوهها را در يك حركت غافلگيرانه خالي ميكند سر جايش و مشتري تو خماري بايد زل بزند به چوب چپانده شده وسط ميوهها وبايد شش هفت چهارراه ديگر راه گز كند تا بلكهزدآلو، اين ميوه نازنين را بيابد. البته اگر جاي ديگر قيمت دوبله نباشد تا او ناچار شود سرافكنده و شرمنده چون خطاكاري نادم گردن خمانده و سيماي زيباي صمد را دوباره رؤيت كند. زنده باد زدآلو.
آقا تقي ساكن تهران است. از مصيبت هايي كه هر آن گريبان او را مي گيرد و تا مرز شرحه شرحه كردن پيش مي بردش، مي گذريم و يك باره مي رسيم به يك اتفاق شايد خيلي ساده. پس از هفته ها كه آقا تقي، بدعنقي همسر و اولادش را براي مخدوش بودن تصوير كانال تلويزيوني به جان خريده بود، در يك عصر دل انگيز بهاري بر آن شد تا راه چاره اي اساسي بيابد و دخل مخدوشي و اينجور حرف ها را بياورد. پس از كلي فكر كردن و فسفر مغز هدر دادن و چند ليوان چاي خوردن و دخل دو سه شيريني كله گربه اي را كه از چند روز پيش باقي مانده آوردن...
ادامه مطلب
ادامه خبر در(ایبنا)
درود و نوروز مبارک.این داستان«گوساله دختر باز» برگرفته از مجموعه داستان« سه شنبه قرقی»است که نشر افق آن را تا شروع نمایشگاه بین المللی کتاب تهران(اردیبهشت ۱۳۸۸)منشر خواهد کرد.ارادتمند و باز هم نوروز مبارک.
گوساله دختر باز/داستان کوتاه
گواهینامه ام را پاره کردم . کارت دانشجویی ام را پاره کردم . کارت پایان خدمت ندارم،اگر داشتم آن را هم پاره می کردم. بابام داد زد و گفت:
"هر گوری که می خوای بری برو."
بابام گفت:
"اون دختره به درد زندگی نمی خوره."
مامان گفت:
"دختری که دوست پسر داره زن زندگی نیست."
بابا گفت:
"اگه بخوای با اون ازدواج کنی گه می مالم به دهنت ، پشمم نمی ذارم کف دستت، چه برسد به پول."
گفتم:
"پشم خودتی ."
بابا، با کف دست تپلش محکم و بی هوا کوبید تو لب و لوچه ام. فحشش دادم. زورم به بابا نمی رسد . بابا بر و بازوی کت و کلفتی دارد. بابا دلال ماشین است . بابا پنج تا خانه دارد . یک آپارتمان هم تازگی ها طرف سوهانک خریده است.
بابا گفت :
" مال مفت خوردی که این طوری هار شدی. می پری به من بی شرف؟"
ادامه مطلب
شيرزادي: نگاه علومي به شخصیتها، آزاد است
